تبليغاتX
طنز نوشته های سید ابراهیم نبوی

خواهشا، چیز احمدی نژاد را تدوین نکنید!

ابراهیم نبوی

po_nabavi_01.jpg

به قول صادق هدایت در زندگی حرف هایی است که مثل خوره روح انسان را در انزوا می ‏خورد و می خراشد. گاهی اوقات هرچه فکر می کنم آدمی به قطر و طول و پهنای دکتر ‏فیروزآبادی که یحتمل باید مقادیری عقل در وی موجود باشد، چطور چنین حرفی را ممکن ‏است صادر کند، در می مانم. البته خیلی اوقات یک چیزهایی از آدم درمی رود و بالاخره ‏انسان اینطوری است، ولی حرف هایی که احتمالا ممکن است پس از اندیشیدن به زبان آمده ‏باشد، با آن چیزهایی که از آدم در می رود یک کمی فرق می کند. مثلا سردار فیروزآبادی ‏اعلام کرده است که " اندیشه های احمدی نژاد را مدون کنید." ‏

من از وقتی این جمله را خوانده ام همینطوری سرم دارد گیج می رود، احساس می کنم چشم ‏هایم خوب نمی بیند، فکر می کنم شاید چیزی که خواندم درست نبوده و منظور چیز دیگری ‏بوده و بعد از همه این قضایا به این فکر می کنم که مین دکتر فیروزآبادی که احتمالا دکترایش ‏را باید از همان آکسفوردی، کمبریجی، هارواردی، رودهنی، بومهنی جایی گرفته باشد، اگر به ‏فرض سری به خانه بزند و پسر یا دخترش که قطعا موجود فهمیده ای است، بگوید: " پدر! ‏واقعا وقتی این حرف رو می زدی به فکر آبروی خانوادگی مون نبودی؟" می خواهد چه ‏جوابی به او بدهد؟ چنین بود که کلی فکر کردم، سعی کردم ته انبار ذهنم را خالی کنم و ببینم ‏چطوری می شود این جمله را فهمید که " اندیشه های احمدی نژاد را مدون کنید." در همین ‏راستا برخی موانع تدوین اندیشه های احمدی نژاد را دریافته و توضیحات زیر را ضروری ‏می دانم:‏

اول: اصولا تدوین اندیشه های احمدی نژاد اگر نگوئیم کاری محال، می توانیم بگوئیم که ‏کاری غیرممکن است، چرا که برای تدوین هرچیزی- و این اختصاص به احمدی نژاد ندارد- ‏اول باید آن چیز وجود داشته باشد، تا بعدا بتوان تدوین اش کرد. چی چی را می خواهیم تدوین ‏کنیم؟ مگر چیزی وجود دارد که قرار است آن را تدوین کنیم؟ تدوین کردن یعنی مرتب کردن، ‏منظم کردن، شکل دادن، ترتیب ایجاد کردن. مثلا یک تحقیق وجود دارد که نظم ندارد، یا ‏تعدادی داستان توسط فهیمه ای فتانه ای کسی نوشته شده که کلی غلط املایی دارد، حالا قرار ‏است آنها را تدوین کنیم. طبیعی است که یک تدوینگر می آید و متن نوشته شده را اصلاح و ‏مرتب و منظم و درست می کند. فرض کنیم که اصلا داستانی وجود ندارد و تحقیقی انجام ‏نشده، این تدوینگران چه چیزی را می خواهند جلو و عقب بگذارند؟ چیزی که وجود ندارد که ‏اصلاح نمی تواند بشود، چیزی که وجود ندارد که نمی تواند اهمیتی بیشتر یا کمتر از چیز ‏دیگری که وجود ندارد داشته باشد؟

دوم: ممکن است خواندن جمله سردار دکتر فیروزآبادی این سووال را برای خواننده پیش ‏بیاورد که چطور یک آدم عاقل و بالغ چنین چیزی را ممکن است بگوید؟ به نظر من ما هر سه ‏اشتباه کردیم، هم احمدی نژاد، هم فیروزآبادی و هم ما، مشکل ناشی از درک افراد است. شما ‏کتاب " اتوبوس آبی" رجبعلی اعتمادی را هم به سردار فیروزآبادی یا مثلا علی آبادی یا ‏سعیدلو بدهید بخوانند، احتمالا فکر می کنند دارند لویاتان هابز را می خوانند، طبیعی است که ‏هیجان زده می شوند و فکر می کنند باید نوبل ادبی را بدهند به مریم حیدرزاده.‏

سوم: تدوین کردن راهی است برای فهم دقیق تر اثر یک مولف، یا دقیق و مرتب شدن اثر یک ‏نظریه پرداز، فایده تدوین این است که مردم بهتر متوجه می شوند که طرف چه حرف هایی را ‏زده است. به نظر من تدوین اندیشه های احمدی نژاد- به فرض اینکه به آثار باقی مانده از وی ‏اندیشه بگوئیم- کاری بسیار خطرناک است، چون مردم متوجه می شوند که او چه گفته است و ‏همین موضوع ممکن است عواقب بسیار خطرناک برای آینده کشور داشته باشد. تا حالا هم ‏بزرگترین امید و شانس ما این است که مردم یادشان رفته است که احمدی نژاد چه حرف هایی ‏زده است، اگر آنها را تدوین کنیم انگار تمام مصائب و مشکلات و دروغهای ناشی از سخنان ‏رئیس جمهور را مثل آینه دق گذاشتیم جلوی چشم مردم.‏

چهارم: تدوین اندیشه های احمدی نژاد- اگر اندیشه و احمدی نژاد اصولا قابل جمع باشد- کار ‏یک نفر دو نفر و یک شب و دو شب نیست، یک کار سنگین و دشوار است که مطمئنا اگر ‏قرار باشد یک جمع کوچک آن را انجام دهد، قطعا عواقب سختی برای تدوینگران خواهد ‏داشت، چرا که سامان ذهنی و روحی آنان را به هم می زند. مثلا فرض کنید این اندیشه ها در ‏یک هفته صادر شده است:‏
‏- جمعیت ایران باید بسرعت 120 میلیون نفر بشود.( شنبه)‏
‏- اسرائیل باید از صحنه گیتی حذف شود.( یکشنبه)‏
‏- جهت گیری ایران غرب باید به جهت گیری ایران شرق تبدیل شود( سه شنبه)‏
‏- لازم نیست اسرائیل حذف شود، باید رفراندوم شود.( جمعه)‏
فکر کنید یک آقای محترمی قرار است این نظریات را مدون کند، قطعا اگر ذهن منظمی داشته ‏باشد دیوانه می شود و اگر ذهنش مثل احمدی نژاد بی نظم باشد، طبعا تدوین این چیزها( ‏اندیشه؟) از او ساخته نیست.‏

پنجم: اصولا تدوین نظریات یک شخص زمانی ممکن است که نظریات وی به هم ربطی داشته ‏باشد، به نظر من نظریات احمدی نژاد را می توان به عنوان نظر شش هفت نفر که ربطی به ‏هم ندارند، مدون کرد. مثلا نظرات یک انقلابی سوسیالیست و نظرات یک فاشیست روستایی و ‏نظرات یک یهودی ضد صهیونیست و نظرات یک عرب ضد ایرانی و نظرات یک ایرانی ‏شووینیست ضدعرب و ضد غرب و نظرات یک آنارشیست دشمن نظم اقتصادی و .... در هر ‏حال بعید است بتوان چیزهای( بیایید توافق کنیم به حرف های احمدی نژاد بگوئیم چیزهای ‏احمدی نژاد، چون اندیشه مربوط به انسانهای معاصر است) رئیس جمهور را به عنوان ‏نظرات یک فرد منتشر کرد.‏

ششم: من با تدوین چیزهای احمدی نژاد مخالفم، این کار دقیقا به آن می ماند که شما تمام ‏مدارک جرم تان را مرتب کنید و در یک پوشه بگذارید و بفرستید برای دشمن تان، یا آنها را ‏در روزنامه منتشر کنید، کدام دیوانه ای چنین کاری می کند؟ یا اینکه مثلا به عنوان یک ‏کلاهبردار تمام دروغهایی را که گفته اید از روی نوار اظهارات تان پیاده کنید و زیر آن را ‏امضا کنید و در ابعاد وسیع منتشر کنید. من البته با احمدی نژاد مخالفم، ولی از مسوولان ‏کشور عاجزانه می خواهم نظرات احمدی نژاد را تدوین نکنند، چرا که اگر این چیزها تدوین ‏شد ممکن است منتشر شود و مردم و جهانیان آن را بخوانند و طبیعتا ایران را بسرعت نابود ‏کنند. من خواهش می کنم، تمنا می کنم اندیشه های احمدی نژاد را مدون نکنید.‏

هفتم: به نظر من سردار فیروزآبادی( گفتم سردار که نیازی به مدرک آکسفورد نباشد) یا عامل ‏سیا است یا عامل موساد است یا نوکر عربستان سعودی و در هر حال دشمن خونی احمدی ‏نژاد است، وگرنه چرا باید درست در شرایطی که ما داریم برای انتخاب نشدن احمدی نژاد ‏تلاش می کنیم تا اندیشه های او را تدوین و به مردم و جهانیان معرفی کنیم، او هم همین کار ‏را می کند؟ ‏

هشتم: من مطمئنم که احمدی نژاد با انتشار اندیشه های خودش مخالف است. برای امتحان او ‏را در یک اتاق حبس کنید و به مدت یک هفته مجبورش کنید آنچه در این سه سال گفته است ‏را بخواند یا بشنود، احتمالا بعد از یک هفته اولین جمله او چنین خواهد بود:‏
‏- این مزخرفات رو من گفتم؟‏
‏- این مرتیکه چقدر صداش شبیه من بود، دیدی برای خراب کردن من ادای منو در می آورد؟
‏- هر کی این حرف ها رو زده می خواسته منو خراب کنه!‏


به همین هشت دلیل که هر کدامش برای تدوین نشده چیز های احمدی نژاد کافی است، ‏خواهشمندم، عاجزانه تمنا می کنم ایشان را تدوین نکنید، فرض کنیم وسط مهمانی پسر عقب ‏مانده خانه یک صدای مشکوکی صادر کرده و ما هم قضیه را پایمالی کرده ایم و رفته است. ‏صبر کنیم مهمانان بروند، فردا صبح بشود و مردم همه چیز را فراموش کنند. ضمنا قبل از ‏خواب حتما پنجره ها را باز کنیم که اثری از رنگ و بوی اندیشه های احمدی نژاد باقی نماند. ‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:44  توسط سید بابک طبری | 

ملت ها، غارها و چماق ها

ابراهیم نبوی

po_nabavi_01.jpg

سووال اول: با توجه به اینکه آقای احمد توکلی گفته است: " نمایندگان مجلس آن صد میلیون ‏تومان را که گرفتند، برگردانند" به نظر شما آیا نمایندگان مجلس، دولت احمدی نژاد را ‏استیضاح می کنند؟
‏1) استیضاح نمی کنند، چون صد میلیون تومان پول زیادی است؟
‏2) استیضاح می کنند، چون صد میلیون تومان پول خیلی زیادی نیست؟
‏3) بعید است استیضاح کنند، چون هنوز خانه نخریده اند؟
‏4) اصولا اگر آدم در شهر غریب باشد، حداقل باید صد میلیون تومان پول توی جیبش باشد؟

سووال دوم: با این فرض که امیر محبیان اخیرا گفته است: " بر اصولگرایان عقلا واجب است ‏که کاندیدایی بهتر از احمدی نژاد معرفی کنند." کدام بخش این جمله از نظر منطقی اشکال ‏دارد؟
‏1) " بر اصولگرایان عقلا واجب است" غلط است، چون عقل، وجوب و اصولگرایی تناقض ‏دارند؟
‏2) " بر اصولگرایان عقلا واجب است" غلط است، چون عقل و اصولگرایی تناقض دارند؟
‏3) " واجب است کاندیدایی بهتر از احمدی نژاد معرفی کنند" غلط است، چون در هر حال هر ‏کاندیدایی معرفی کنند، از احمدی نژاد بهتر می شود، باید گفته شود " بر اصولگرایان واجب ‏است کاندیدایی غیر از احمدی نژاد معرفی کنند"؟ ‏
‏4) در هر حال این جملات چون مربوط به احمدی نژاد است، احتمالا دروغ و در نتیجه غلط ‏است؟

سووال سوم: با توجه به اینکه رئیس جدید بانک مرکزی گفته است: " نرخ تورم را در سطح ‏‏25 درصد کنترل می کنیم." کدام یک از گزینه های زیر نتیجه جمله فوق است؟‏
‏1) نرخ تورم 25 درصد است؟‏
‏2) نرخ تورم اگر کنترل نشود بیشتر از 25 درصد می شود؟‏
‏3) رئیس جمهور قبلا گفته بود نرخ تورم در سال چهارم تک رقمی می شود، پس 25 یک ‏عدد تک رقمی است؟
‏4) دولت بالاخره قبول کرد که تورم بیش از 13 درصد شده است؟‏

سووال چهارم: با توجه به اظهارات علی مطهری نماینده مجلس مبنی بر اینکه: " ما به اصل ‏دروغگویی کردان اعتراض داریم." جمله فوق در کدام یک از گزینه های زیر کامل شده ‏است؟
‏1) ما به اصل دروغگویی اعتراض داریم، اما به دروغگوی اصلی اعتراض نداریم؟
‏2) ما به اصل دروغگویی کردان اعتراض داریم، اما به دروغگویی بقیه اعتراض نداریم؟‏
‏3) تقلب جرم است، پس اعتراض نداریم، اما دروغ چون گناه است، به آن اعتراض داریم؟
‏4) وزیر نباید دروغ بگوید، اما رئیس جمهور مورد حمایت آقاست؟

سووال پنجم: با توجه به اینکه آقای مشائی معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث ‏فرهنگی و گردشگری کشور در مراسم پایانی اردوی بین المللی غارنوردی ایران گفت: " ‏ایران از ظرفیت 500 غار خود برای نزدیکی ملت ها استفاده می کند." لطفا بهترین راههای ‏استفاده از 500 غار مذکور را برای نزدیکی ملت ها بیان کنید؟‏
‏1) ملت ها را به ایران دعوت می کنیم و تا خواستند در مهمانی یا پارتی یا خیابان یا کوه یا ‏پارک یا جنگل با هم نزدیک بشوند، آنها را توسط نیروی انتظامی دستگیر می کنیم، بعد آنها ‏مجبور می شوند به آن 500 غار بروند و در آنجا با هم نزدیکی کنند، در نتیجه غارهای ما در ‏اختیار نزدیکی ملت ها قرار می گیرد؟
‏2) ملت ها را به ایران دعوت می کنیم و بدون اینکه اجازه بدهیم هیچ چیزی از ایران را ‏ببینند، آنها را به دیدار رئیس جمهور برده، یک بار در مجلس حاضر می کنیم، یک بار در ‏جلسه محاکمه قاضی مرتضوی شرکت داده و بعد آنها را به غارهای مذکور می بریم، در ‏نتیجه آنها فکر می کنند ما در شرایط انسان نخستین زندگی می کنیم و در غارها با ملت های ‏دیگر نزدیکی می کنند؟
‏3) ملت هایی که احمدی نژاد را عاشقانه دوست دارند به ایران دعوت می کنیم، طبیعتا وقتی ‏آنها را به غارهای کشور ببریم، از آنجا خوششان می آید و بطور طبیعی با هم نزدیکی می ‏کنند؟
‏4) هر سه راه صحیح است؟

سووال ششم: با فرض گفته آقای مشائی که: " ایران از ظرفیت 500 غار خود برای نزدیکی ‏ملت ها استفاده می کند." برای نزدیکی ملت ها چه چیزهایی مورد نیاز است؟
‏1) غار تاریک و چماق کلفت؟
‏2) غار طولانی، چماق دراز و اوو مورالس؟
‏3) چون ملت های انتخاب شده خودشان چماق دارند، غار کافی است؟‏
‏4) مواضع ملت ها راست است، پس می توان از غار بعنوان مکان نزدیکی آنان استفاده کرد؟

سووال هفتم: با توجه به اینکه آقای احمدی نژاد در دیدار با رئیس جمهور زنگبار گفته است: " ‏به زودی آمریکا برای چپاول به آفریقا می رود." چه دلایلی برای اثبات اینکه این واقعه به ‏زودی اتفاق خواهد افتاد وجود دارد؟
‏1) رئیس جمهور دو سال قبل گفت ایران تا یک ماه دیگر به قله های هسته ای می رسد و الآن ‏دو سال گذشته است؟
‏2) رئیس جمهور سه سال قبل گفت، تا شش ماه دیگر تورم از 13 درصد به کمتر از ده درصد ‏می رسد، و شش ماه بعد تورم به 18 درصد رسید؟‏
‏3) رئیس جمهور قبل از انتخابات اش اعلام کرد وقتی سرکار آمدم با لباس و موی مردم کاری ‏نخواهم داشت و دو سال بعد 1.5 میلیون نفر بخاطر لباس و مو تذکر گرفتند؟‏
‏4) اصولا چون رئیس جمهور گفته است این اتفاق نخواهد افتاد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:16  توسط سید بابک طبری | 

فرش قرمز و جیغ بنفش

ابراهیم نبوی

po_nabavi_01.jpg

تمام دنیا یک طرف من یک طرف، عزیزم، عززززززیزم
من نمی دانم چرا هر وقت به این داستان " سید و شیخ" محمد قوچانی فکر می کنم، یاد حکایت ‏مرد ترسا و دختر فریبکار یا داستان کنیزک و بهرام گور می افتم، حالا چه ربطی دارد بماند. ‏البته اصولا معلوم نیست ربطی داشته باشد یا نه، ولی به هر حال ربط داشته باشد یا نه، ‏امروز، رعدی زد و برقی زد و آسمان شکافت و زمین الیگودرز جر خورد و شیخ مهدی ‏کروبی نامزدی خودش را رسما اعلام کرد. حالا خیلی خوش پروپاچه است، هر روز هر روز ‏هم می رود حمام و اعلام می کند که من آمدم، من امروز می خواهم نامزد بشوم، من امروز ‏واقعا نامزد شدم، من امروز واقعا واقعا بعنوان نامزد ثبت نام کردم.... خب؟ دستت درد نکند، ‏خدا خیرت بدهد. مرسی عزیزم. از لطف شما ممنون. خوب کردی نامزد شدی. علاوه بر اینها ‏شیخ اصلاحات که فعلا در حال تئوریزه شدن توسط "کیسینجر اصلاحات" است، علاوه بر ‏اینکه رسما اعلام کرد " من آمدم" بطور غیر رسمی هم اعلام کرد " بقیه نیایید". وی گفت: ‏‏"در میان اصلاح طلبان فقط باید یک نفر کاندیدا شود." آگاهان از این جمله نتایج زیر را ‏بسرعت گرفتند که:‏
‏1) ما اصلاح طلب هستیم.‏
‏2) فقط یک نفر از اصلاح طلبان نامزد باید بشود و ما شدیم.‏
‏3) بقیه بروند جلو بوق بزنند....‏
در همین راستا، اداره راهنمایی و رانندگی از کلیه بوق زنندگان خواست جلوی بیمارستان، در ‏ساعات نیمه شب و در هنگام عبور ماشین عروس هیچ کس بوق نزند. البته ابعاد حضور ‏انتخاباتی شیخ اصلاحات از ثبت نام وی فراتر رفت و باعث شد که موسوی لاری پس از سالها ‏غیبت کبری و صغری و نتیجه، اعلام کند که " آمدن کروبی و خاتمی ربطی به هم ندارد." به ‏همین دلیل می شود نتیجه گرفت که اصلاح طلبان در انتخابات آینده می توانند دو تا رای ‏بدهند، یکی به کروبی و یکی به خاتمی و قضیه حل است. البته هدایت آقایی از حزب ‏کارگزاران اعلام کرد که " اعلام کاندیداتوری خاتمی هنوز منتفی نشده است." من فکر کنم ‏منتفی شده باشد، ولی چون آقایان فکر ما را هم می کنند، نمی خواهند دو تا خبر بد را با هم ‏بدهند، مبادا ما و بقیه دچار سکته شدید بشویم. فکر کنید در یک روز هم خبر بدهند خاتمی نمی ‏آید، هم خبر بدهند کروبی می آید، با این دو مصیبت کجا برویم؟

کردان گیت قفل می شود
به نظر می رسد سر قضیه گیر کرده و بیرون نمی آید. البته فکر بد نکنید، منظور از قضیه ‏همان وزیر کشور است و طبیعتا منظور از سرش هم همان سرش است . در هر حال بعد از ‏اینکه وزیر کشور پذیرفت که مدرک دکترای آکسفورد تقلبی است و اعلام کرد که علیه کسی ‏که آن مدرک را به او داده است، شکایت خواهد کرد و طبیعتا معلوم است که در این جور ‏موارد کسی که به عنوان فروشنده مدرک تقلبی تحت تعقیب است، همه چیز دارد جز اسم، یک ‏استاد دانشگاه گفت: " کردان که جعلی بودن یک مدرک را تشخیص نمی دهد، چگونه در پست ‏وزیر می تواند تقلب در انتخابات را تشخیص بدهد؟" در همین راستا برخی سووالات فعلا ‏حائز اهمیت است:‏
‏1) طبیعتا آدم باید خیلی احمق باشد که فکر کند عوضعلی کردان( مواظب باشید تا هفته بعد ‏اسمش تبدیل به اسفندیار دانشجو نشود، چون بعید نیست وزیر کشور تا امروز با اسم مستعار ‏وزارت کرده باشد.) چون جعلی بودن مدرکش را تشخیص نداده است، به همین دلیل باید تقلب ‏در انتخابات را بتواند تشخیص بدهد... اتفاقا قضیه را یک جور دیگر باید دید؛ چطور ممکن ‏است کسی که نمی تواند یک مدرک تحصیلی تقلبی برای خودش جعل کند، می تواند یک ‏انتخابات تقلبی برگزار کند؟ ‏
‏2) چیزی که فعلا اثبات شده این است که وزیر کشور به مجلس، رئیس جمهور، ملت، دولت، ‏رهبری و شورای نگهبان دروغ گفته، که دروغ گفتن به هر کدام از این مقامات یا نهادها ‏خودش جداگانه کار سختی است، اما آنچه واضح و مبرهن است این است که ایشان هنوز وزیر ‏کشور است و به دلیل عمق حقیقت جویی و راستگویی و مخالفت با دروغ هنوز کسی با ایشان ‏به عنوان دروغگو مشکل ندارد، و اگر هم مشکل داشته باشد، کاری نمی تواند بکند. چون با ‏وجود اینکه تقریبا همه با ایشان مخالفند و هیچ کس با ایشان موافق نیست، هنوز کردان وزیر ‏است. حالا فرض کنید همین آقای کردان یک انتخابات تقلبی برگزار کرد، تقلبش هم آنچنان ‏آشکار بود که مثل جعل مدرک آکسفورد فورا مطرح و اثبات شد( در حقیقت مثل یک نظارت ‏بین المللی بر انتخابات) و حتی قضیه چنان جدی بود که خودش هم پذیرفت که مدرک جعل ‏کرده است، با همه این فرضیات فکر می کنید که اگر معلوم شد که انتخابات تقلبی بوده است( ‏مثل حالا که معلوم شده مدرک وزیر تقلبی بوده است) می خواهیم چه غلطی بکنیم؟ ‏
‏3) به نظر من غیر از اینکه وزیر کشور قدرت تشخیص این را نداشت که بفهمد مدرک ‏دانشگاه آکسفورد او تقلبی است، موارد دیگری هم وجود دارد که وزیر کشور نمی دانست و به ‏نظر من ندانستن آنها برای هر وزیر کشور خوبی کلا جالب است. مثلا اینکه وزیر کشور نمی ‏دانست که دکترایش افتخاری است یا نیست، و نمی دانست که اگر افتخاری است حتما باید یک ‏کاری کرده باشد که به افتخار آن دانشگاه آکسفورد به او دکترا داده باشد. و از همه مهم تر ‏اینکه اگر دکترای او افتخاری نیست، یک وزیر بهتر است بداند که برای دریافت دکترا آدم باید ‏یک کارهایی بکند، نه اینکه هیچ کاری نکند.....‏
در هر حال از این سووالات زیاد مطرح است، اما مساله بسیار مهمی که توسط علی مطهری ‏مطرح شد و نزدیک بود ما هم فکر کنیم ممکن است این حرف درست باشد این بود که علی ‏مطهری گفت " ما به اصل دروغگویی اعتراض داریم." وی توضیح نداد که چرا فقط به ‏دروغ های کردان معترض هستند و مشکلی با رئیس جمهور که هفته ای شش روز در حال ‏بیان حقایق است، ندارند؟

گلشیفته و صدای آمریکا
آقا! هر کسی در این مدت مرا دید گفت: عکس های گلشیفته فراهانی را دیدی؟ ‏
با خودم گفتم به قول رضا زاده یا ابوالفضل! چه فاجعه ای رخ داده. ‏
یکی از دوستان می گفت: گلشیفته فراهانی لخت رفت روی فرش قرمز. ‏
من هرچه فکر کردم که اصولا کسی بدون لباس روی فرش قرمز نمی رود و اصولا ممکن ‏است لباس آدم مثلا باز باشد یا مثلا کوتاه باشد یا اینکه اصلا لباس آدم کوتاه نباشد، بلکه قدش ‏دراز باشد، چون نتیجه خیلی فرق نمی کند، خیلی خانمها لباس شان کوتاه نیست، بلکه خودشان ‏دراز هستند، ولی نتیجه اش یکی است، در هر حال فکر کردم چطور ممکن است گلشیفته ‏فراهانی لخت رفته باشد روی فرش قرمز؟ راستش را بخواهید اینقدر هم به من گفتند که می ‏ترسیدم به عکس ها نگاه کنم. بالاخره خودم را قانع کردم و عکس ها را دیدم، بیچاره دختر ‏مردم. یک جوری می گویند لباس لخت، آدم فکر می کند طرف استریپ تیز کرده. ‏
بچه ام، یک لباس تمیز و مرتب و مشکی کاملا خانمانه پوشیده بود و در مجموع از نظر نوع ‏لباس خیلی با لباس های خانم شیرین عبادی لباس اش فرق نمی کرد، تنها فرقش این بود که ‏خانم عبادی فرق احمدی نژاد و خاتمی را نمی دانست، اما گلشیفته فراهانی هم فرق احمدی ‏نژاد و خاتمی را می داند و هم دختر بهزاد فراهانی است که خودش موضوع بسیار مهمی ‏است. ‏
حالا این وسط صدای آمریکا هم گیر سه پیچ داده که حتما برای دختر مردم در همان لحظه ‏ورود به آمریکا دردسر درست کند، او هم بچه معقول می فهمد صدای آمریکا اصولا موضوع ‏محترمی نزد ایرانیان نیست، مصاحبه نکرده. حالا چه اجباری است؟ به نظر من که گلشیفته ‏بسیار عاقلانه رفتار کرده و من فکر می کنم بعنوان یک هنرمند خوب و باشعور بیخودی ‏خودش را نباید دست این لمپن های اپوزیسیون بدهد. اصلا معلوم نیست این صدای آمریکا چه ‏نذری کرده است که حتما باید روی سر هر کسی که از ایران خارج می شود یک سطل گند و ‏کثافت بریزد؟ تفصیلات قضیه بماند برای بعد.‏

فعلا دکتر گفته نباید زیاد کار کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:59  توسط سید بابک طبری | 

دولت نهم، آخ، قلبم!

ابراهیم نبوی

po_nabavi_01.jpg

آقا، من از بیمارستان برگشتم و فعلا قرار است روزانه حداکثر یک ساعت پای اینترنت باشم. ‏فعلا عمل ام را کردم و قلبم هم در حال تاپ تاپ زدن است و امیدوارم همه چیز رو به راه ‏بشود. البته احتمالا در یکی دو ماه آینده کمی کمتر کار می کنم، چون تا 15 روز بعد مثلا ‏استراحت مطلقه باید بکنم، بعدش هم یک عمل دیگر دارم که احتمالا همه چیز رو به راه می ‏شود. کلی از دوستان و رفقا و بچه های باحال زندگانی و محل و همکاران و غیره در این مدت ‏نگران بودند و از این حرف ها که هزار و دویست تا ممنون همه آنها هستیم. ولی خودتان ‏بگوئید یعنی چی که ما هنوز دو روز از سکته خفیف و ناقص مان نگذشته و هنوز بالن در دل ‏مان ننشسته، این چه حرف هایی است که این برادران عزیز خط کربلا- نیویورک پرتاب می ‏کنند؟ یعنی مثلا بنده طنزنویس نباید دو ماه استراحت داشته باشم و نباید بتوانم با خیال راحت ‏یک سکته ای، آنفارکتوسی، گرفتگی قلبی چیزی پیدا کنم؟ یکهو عمل جراحی دکتر بلژیکی ‏خوش تیپ که می داند من مثلا نویسنده و روزنامه نگار هستم، می پرسد، دکتر کردان در ‏دولت احمدی نژاد وزیر چیست و آیا قضیه دکترای تقلبی آکسفوردش درست است یا نه؟ ‏

یا مثلا آقای دکتر نجیب زاده که یکی از مهم ترین پزشکان ایرانی مقیم بروکسل است، بعد از ‏عمل آمده بالای سر من و سفت و سخت می گوید: بهترین درمان برای تو این است که حداقل ‏یکی دو ماه مطلقا نباید سراغ اخبار بروی. نرو عزیز من، نکن. خبر نخوان، اصلا هیچ لازم ‏نیست که بدانی که امام جمعه مشهد گفته است که ما هم در مورد حجاب مثل رضاخان می ‏توانیم.... می پرسم: جدا، دکتر! امام جمعه مشهد چنین چیزی گفته است؟ می گوید: بله، البته به ‏شما ربطی ندارد، شما اصلا دنبال این خبرها نروید. به شما چه ربطی دارد که مثلا علی ‏لاریجانی رفته به سفر استانی و احتمال حضورش در انتخابات را تکذیب کرده و یک انتقاد ‏لایتی به احمدی نژاد( آخ! قلبم!) کرده است. اصلا به شما چه ربطی دارد که گلشیفته فراهانی ‏رفته روی فرش قرمز و چهار تا عکس بدون حجاب و با قیافه ترو و تمیز و شیک در آمریکا ‏گرفته و فعلا تا دو سه ماه چون سرش درد می کند، قصد بازگشت به وطن ندارد.... می گویم: ‏دکتر! جدا گلشیفته فراهانی چنین کاری کرده؟ می گوید: بله، ولی به شما ربطی ندارد، شما تا ‏یک ماه دیگر اصلا سراغ خبر نروید و اگر کسی به شما گفت که براساس اعلام صندوق بین ‏المللی پول ایران بیشترین تورم را در خاورمیانه داشته است، گوش نکنید دوست من. این خبر ‏به شما ربطی ندارد، اصلا به شما مربوط نیست که اردشیر محصص درگذشت... این خبر مال ‏کسی است که همه رگ های قلبش سالم است و فشارخونش یازده روی هفت است و همه ‏چیزش سرجایش است... ‏

حالا دکتر را ول کنید! مشکل من با مسوولان محترم و محترمه مملکتی است. می خواهم ‏سووال کنم، محض رضای خدا، اگر ما قصد داشته باشیم مثلا یک هفته سکته کنیم یا مجبور ‏باشیم دو هفته برویم آی سی یو یا دکتر بگوید باید استراحت مطلق بکنید، ما به این دولت نهم ‏چطوری باید بگوئیم دوهفته گاف ندهد؟ واقعا بعد از این همه خدمات شایان ذکر به دولت نهم و ‏اعوان و انصارش، اینقدر حق به گردن سیاست کشور نداریم که فقط پانزده روز ناقابل ‏استراحت کنیم؟ بابا! دو روز جلوی خودتان را بگیرید. ‏

این دولت نهم هم به لحاظ اداری تکرر اردرار دارد، هم از نظر رفتار و روش دچار شکم ‏روش است، لامصب ها دو روز هم نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند. بگذارید ما هم دو ‏روز استراحت کنیم. محض رضای خدا، یک کمی به این معده تان تبدیل به مرکز اصلی ترین ‏تصمیمات کشور شده استراحت بدهید، تا ما هم بتوانیم دو روز استراحت کنیم و وسط خواب ‏یک دفعه آلودگی صوتی و تصویری و غیره به سرمان نیاید. ‏
البته حرف من به جای خودش است. من واقعا از جانب خودم و پزشک معالج و خانواده از ‏مسوولان کشور درخواست عاجزانه می کنم به این حقیر فقیر طنزنویس فقط دو هفته استراحت ‏بدهید، بگذارید من هم دو هفته مجبور نباشم پای اینترنت بیایم. باور کنید امروز هنوز بیست ‏ثانیه از ورودم به اینترنت نگذشته بود که خواندم که سردار کوثری در کمال صحت و سلامت، ‏اعلام کرده است که " شب های نیویورک مانند شب های عملیات بود." حالا اگر سردار گفته ‏بود شب های نیویورک شب های عملیات بود، خیلی راحت تر منظورش را می فهمیدیم. مثل ‏این می ماند که بگوید شب های سانفرانسیسکو شب های عملیات بود. خب! حالا بود؟ به ما ‏چه؟ کوفت تان بشود. حالا هر غلطی کردید باید فورا قضیه را بگذارید جلوی چشم مردم که ما ‏رفتیم خارج و این جوری شد؟ یا فرض کنید جمله سردار کوثری که گفته است " شب های ‏نیویورک مانند شب های عملیات بود" ترجمه شود و آن را یک نفر از مقامات آمریکایی که ‏احتمالا گزارش شب های نیویورک را هم دارد، بخواند. طرف اولین فکری که می کند این ‏است که: " پس به همین خاطر بود اکثر عملیات به نتیجه نمی رسید؟" ‏

در هر حال سردار اسماعیل کوثری، صبح روز جمعه در آغاز مرحله‌ پايانی رزمايش ‏‏«عاشقان شهادت» ناحیه‌ بسیج شهيد بهشتی، به سفر اخیر محمود احمدی‌نژاد به نیویورک ‏اشاره کرد و گفت: «در سفر اخیر به سازمان ملل که در خدمت آقای احمدی‌نژاد بودیم من ‏احساس کردم آن‌جا جبهه دیگری به تمام معنا بود.» با توجه به همین اظهارات گهربار به نظر ‏می رسد ارتباطات زیر را بتوان میان شب های نیویورک و شب های عملیات کشف کرد:‏

‏1) شب های نیویورک شبیه شب های عملیات بود، یعنی شب عده ای آدم جمع می شدند و ‏گریه می کردند و فردا صبح رادیو کلی خبر تاسف بار اعلام می کرد.‏
‏2) شب های نیویورک شبیه شب های عملیات بود، در هر دو حالت عملیات به نتیجه نمی ‏رسید.‏
‏3) شب های نیویورک شبیه شب های عملیات بود، اولین کسی که از تصمیم گیری ها خبردار ‏می شود عوامل دشمن بودند. ‏

البته منظورمان این نیست که خدای ناکرده در شب های عملیات همیشه عملیات لو می رفت، یا ‏همیشه عملیات منجر به شکست می شد، اصلا چنین منظوری نداریم. چون معلوم است که در ‏جریان جنگ چه اتفاقاتی افتاد و چه نتایجی به دست آمد. یک وقت می دیدی چهل سال گذشته و ‏مردم همه چیز یادشان رفته و آدم می تواند با خیال راحت دروغ چاپ کند و مثل اسکناس بدون ‏پشتوانه پخش کند توی شهر، ولی هنوز بیست سال هم از پایان جنگ نگذشته است و بسیاری ‏از برادران رزمنده ما هنوز می توانند گزارش کنند که چه اتفاقاتی در آن سالها و آن شب ها ‏می افتاد. در همین دولت کلی رزمندگان جنگ تحمیلی هستند که حالا سی سالشان است و در ‏آخرین سالهای جنگ هشت سال شان بود و اصولا سن هشت سالگی یکی از سنینی است که ‏خاطره آدم باقی می ماند. در این موارد که دیگر آدم نمی تواند دروغ بگوید، می تواند؟ ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:8  توسط سید بابک طبری | 

ابراهیم در بیمارستان

 

ابراهیم نبوی یا چنان که دوستانش او را خطاب می کنند داور سه روزست که در بیمارستان روی تخت خوابیده ، نه ‏مریضی به داور می آید گرچه که اگر مرض نداشت طنز نویس نمی شد، نه رختخوابب به او می آید گرچه که اگر لازم ‏نبود لابد مجبورش نمی کردند و همان شب اول گذاشته بودند فرار کند. نه این جا بیمارستانی در بروکسل جای اوست ‏ولی چه کند که دیری است ماوای او شده است. در این مجموعه همه نادرست و نا به جا فقط یک چیز درست و به ‏جاست. ستون داور در انتظار او خمیازه می کشد، غر می زند، سفره اش خالی مانده و آن ها که عادت دارند صبحانه ‏را با طنز داور بخورند، حق دارند به روزگار فحش بدهند اما به "روز" نه.

کنار تخت داور در بیمارستان یک کتابچه است که رویش نوشته "جنایت در بزرگراه" و پائین ترش نوشته "چگونه طنز ‏بنویسیم" مدت هاست که چنین فکری را در سر دارد. مثل همیشه که فکری در سر دارد، ابتدا چند فرازش را می نویسد ‏و اگر در کامپیوتر باشد به فایل نامی می دهد و اگر روی کتابچه باشد به پشت کتابچه با خط درشت عنوانی می نویسد، ‏بعد رهایش می کند. گاهی یک روز و گاهی یک سال . بعد شبی ناگهان به دستش می گیرد و مانند سیل جاری می شود ‏و تمام . مانند همه کتاب های اوست که دارد به صد نزدیک می شود.

درباره این کتاب توضیح می دهد "جنایت در بزرگراه یا چگونه طنز بنویسیم" نام کتابی است که من نوشته ام تا ‏تجربیات شخصی خودم را درباره طنزنوشتن به کسانی که از این کار خوششان می آید، منتقل کنم. چون حدس زدم ‏ممکن است تجربیات شخصی من در این مورد زیاد برای خوانندگان جالب نباشد، از تجربیات شخصی دیگران هم ‏استفاده کرده ام. البته به هیچ وجه تجربیات شخصی دیگران را از آنان نپرسیده ام، بلکه اکثر این تجربیات شخصی را ‏خودم حدس زده ام. کتاب جنایت در بزرگراه مقدمه ای طولانی دارد که تقریبا هشتاد درصد کل کتاب را شامل می ‏شود"

اما جالب این است که داور تصمیم دارد در مورد این کتاب به تجربه ای تازه دست بزند و از خوانندگانش خواسته وقتی ‏مقدمه را خواندند نظر بدهند و تجربیات خود را بیان کنند تا در بازنویسی دوم، نوشته های آنان هم به کتاب اضافه ‏شود. یا به قول او " تا همراه با این کتاب در جرایم من شریک شوید"‏
‎.‎
روز با گذاشتن بخشی از مقدمه کتاب جنایت در بزرگراه در ستون داور، سعی می کند جایش را نگاه دارد و هم نشان ‏دهد که دل همکارانش برای او تنگ شده است و دوست دارند هر چه زودتر سلامتش ببنینند.

ابراهیم درآتش ، یا یک نفر دیگر

همه چـیزازیک ادعای عجیـب وغریب شروع شد. نامـش سـاوونارولابود ،به نظرمی رسید پدرومادرش نمی دانستند که ‏نام اودرتاریخ باقی خواهد ماند‎ . ‎شاید اگراین رامی دانـستند ،نامش را کمی ساده ترانتخاب می کردند ؛ مثلاً مارادونا یا ‏رونالدو یا نیوتن یا یک چیزی شبیه اینها. واقعا احساس می کنم پدرومادری که نام فرزندشان را سـاوونارولامی گذارند ‏،اصلاً به تاریخ فکر نمی کنند. من مطمئنم اگرنام این موجود ساوونارولا نـبود ونیوتن بود ، مورخین بیشتری ماجرای ‏اورادرتاریخ نقل می کردند و اوازاین هم بیشترمعروف می شد. درهرحال نام این موجود عجیب و غریـب که تصـمیم ‏گرفت نامـش را‎ ( ‎علـیرغم درازای بـیش ازحّـد) درتاریـخ باقی بگذارد، سـاوونارولابود‎ . ‎درنظربگـیرید که نام کامـلش ‏جیرولاموساوونارولا بود واگرقرار بود نامش را کامل بنویسد حتی یک کلمه هم درموردش نوشته نـمی شد. او تصــمیم ‏گرفـته بود با گـناه مبارزه کند ، بنابراین شروع کرد به نصـیحت کردن مردم وبد گفتن ازگناهکاران و چون معمولا ‏دراین موارد آدمهای احمقی پیدامی شوند که فکرمی کنند هر کسی با هیجان سخنرانی کرد حتما حق دارد، ‏ازاوطرفداری کردند، کم کم تعداد زیادی طرفدار اوشــدند واوهرچه بیــشتر طرفدارپیدا می کرد، انگیزه بیشتری برای ‏مبارزه با گناه و گناهکاران پیدا می کرد
‎.‎
کم کم آقای اسـقف ساوونارولا گیر داد به کتاب های فاسد و منحرف، البته کتابها معـمولًا فاسد و منحرف هستند، می ‏توانیم بطــور خلاصه تربگوییم که او به کتاب گیر داد. طرفدارانش می ریختند توی خانه ها و هرچه کتاب غیردینی بود ‏درمی آوردند و می ریختند توی آتش و آنها راآتش می زدند و با سوزاندن کتابها احساس می کردند گناهان مردم درحال ‏سوختن است. حتما در تاریخ بارها عنوان "کتابسوزان" را شندیده اید و پیش خودتان هم فکر کرده اید سوزاندن کتاب ‏خیلی کار ساده ای است، در حالی که اصلا اینطور نیست. و اتفاقا لازم می دانم برای شما بگـویم که اصولا آتش زدن ‏کتاب به این سادگی ها هم که فکر می کنید نیست . بخـصوص ایـنکه در قرون وسـطی ، یعــنی دورانی که اسقف ‏ساوونارولا تصمیم گرفته بود با گناه و گــناه کاران مبــارزه کند ، هنوز نفـت و بنزین کشف نشده بود و مردم نمی ‏توانســتند با نفــت کتابها را آماده سوزاندن کنند. کــبریت هم نداشـتند، فندک زیپو هم هـنوز اخــتراع نشده بود و اصولًا ‏درست کردن آتــش کلی دردسـرداشت. ولی طــرفداران ساوونارولا آن قدر احساس مسوولیت می کردند که با ‏هربدبختی که می شد آتش درسـت می کردند وکتابها را می ریختند توی آتش
‎. ‎
حالا شما فکر می کنید این کتابها چه چیزهایی بود؟ حتمامی دانید که درقرن چهاردهم و پانزدهم، با دویـست وسیصدسال ‏این طرف و آن طرف در نظر بگیرید ، هنوز رمان های عشقی و سکـسی چاپ نمی شد. کفارومـحدین هم هنوز جرات ‏پدرشان رانداشــتند که کتاب چاپ کنند، راستـش رابخواهید هنوز چاپ اختراع نشـده بود. تازه ، مدتها بعد ازاینکه ‏ساوونارولا کتابهای مردم رادرایتالیا آتش زد ، گوتنـبرگ تصمـیم گرفت دستـگاه چاپ را اختراع کند که اگر یکی دیگر ‏پیدا شد و خواســت کتابها را آتش بزند ، این اتفــاق به راحتــی رخ ندهد . کتابهایی که طرفداران ساوونارولا آتش می ‏زدند یک مشت کتابهای فلسفی بود و تــعدادی هم کتابهای مـثلا علمی. البته به یک نکــته توجه داشته باشید، این طبیعی ‏است که وقتی یک آدم دیـندارتصمیم بگیرد کتابهای منحرف و فاسد را آتش بزند و کتاب مناسـبی پیدا نکند ، طبیعتا ‏هرکتابی را دســتش رسید آتش خواهد زد
‎. ‎
طرفدران اسقـف ساوونارولا هم هـمـین کار را کردند. اول کتابـهای کفرآمیز را آتش زدند، البته معلوم نیست چنین ‏کتابهایی وجود داشتند ، چون معمولا تا قبل از ساوونارولا نویسندگان کفریات را هم آتـش می زدند. بعد یواش یواش ‏تصـمیم گرفتند کتابهایی که تفـسیرهای غلطی دارد آتش بزنـند‎. ‎آنها را هم آتـش زدند. بعد کم کم نوبـت رسید به کتابهای ‏دینی غیر از انجیل ‏‎. ‎آنها را هم یکی یکی آتش زدند . بعد افتادند به جان کفار و ملحدین. هرکسی هرکافر و ملحدی رامی ‏شناخت، به طـــرفداران ســاوونارولا مــعرفی می کرد‎. ‎آنــها هم می ریختــند سراو و خشـتکش را سـرش می کشیدند ‏که معمولا درهمین حال طرف یا آتش می گرفت یا خفه می شد
‎. ‎
دراین خرتوخرعظمی ، فکرکنید با جامعه ای مثل ایتالیا هم طرف هسـتید که ملتش یک مشت آدم اهل گاسـیپ و وراجی ‏هستـند و دائم سرشان را می کنند توی فلان جای همسایه که ببینند او چه کوفتی می خورد. دراین اوضـاع واحـوال بـود ‏که جوزپه که با دایی اش مارچلو دشـمن بـود ،آن هــم بخــاطراینکه دختردایی اش حاضـر نبود با او ازدواج کند، ( ‏جوزپه بسیاردرازو شدیداً لاغربود و دماغ بسیار بزرگی داشــت و تمام صورتش پرازجوش بود و دهانـش همیشه بوی ‏جوراب یک هفته نشسته می داد ) می رفت سراغ طرفداران ساوونارولا و اعلام می کرد که مارچلو کتابهای ‏کفرآمیزمی خواند و معتقد است کره زمین مثل تخم مرغ است و چند بارهم اسم افلاطون را آورده است. بــعد اسقف ‏ساوونارولا دستورداد که مارچلو را بیاورند و بیــندازند توی آتش تا بفهــمد که عــقایدش با مسـیح مخالف است . ‏خلاصه هرروز والذاریاتی در فلورانس راه انداخته بودند که البته زیاد به ما ربطی ندارد‎. ‎
گفـتم فلورانس، اما این آقای ساوونارولا خودش در شهر "فرارا" روی خــشت افتاده بود ، اما چون آن شــهربرای گه ‏کاری هایی که می خواست انجام بدهد به اندازه کافی وســیع نبود، تصـمیم گرفت به فلورانس برود. بالاخره بعد از ‏مدتهاکه این آقای محترم با گناه و گناهکاران مبارزه کرد، سرانجام دریک بعد ازظـهردل انـگیز شروع کرد به سخنرانی ‏برای مردم و گفت : ای مردم ! مردم که به ساوونارولا نگاه می کردند، گفــتند : جان ! چـــیه ؟ ساوونارولا گفت‎ : ‎ای ‏مردم ! گــناهکاران در آتش عذاب خواهند سوخت . مردم به حرف های ساوونارولا گوش کردن و بّرو بّر نگـاهش ‏کردند. ساوونارولابرای اینــکه یک حال حسابی به طرفدارانـش بدهد و کاری کند که آنها حـسابی به او ایمان بیاورند، ‏گفت : اگرکسی بی گناه باشد و به میان آتش برود خـداوند به او کمک خواهد کرد وآتــش سرد خواهــد شد وزنده خـواهد ‏ماند . و فقـط گناهکاران درآتش خواهـند سوخـت . وقــتی ساوونارولا این حرف را زد ، مردم بّرو بّر نگاهش کردند . ‏یک جوری که زبانش بند آمد و به تته پته افتاد . یک دفعه یک حــرامزاده تــخم جنّی که معلوم بود ازهرچی ساوونارولا ‏و طرفــدارانش متنفر است، فریاد زد : ای ساوونارولای پاکدامن ! تو بی گناهی ! طـرفداران ساوونارولا که انگار ‏وزیر شعار برایشان شــعارداده باشد، تکرارکردند‎: ‎رهبربی گـناه ما ساوونارولا! رهـبرمثل ماه ما ساوونارولا ! این ‏جوری بود که ساوونارولا توی رودربایسـتی گـیرکرد. هرچه خواست موضوع بحث را عوض کند و درمورد بهشت و ‏جهنم و مشکل فقرو غنا و مبارزه با امپریالیــسم و عملیات یازده سپـتامبر و ماجرای ابومـصعب زرقاوی و بن لادن ‏حرف بزند، کــسی به حرفش گوش نداد و دائـــم شعار می دادند: رهبر بی گــناه ما سـاوونارولا‎ ! ‎رهبرمـثل ماه ما ‏ساوونارولا ! بالاخره شوخی شــوخی آقای جــیرولامو ساوونارولا با یک مـترو نیم اسم مجـبورشد برای این که ثابـت ‏کند موجود بی گـناهی است برود دریک آتش عظیمی که مردم روشن کرده بودند. نکته جالبی که هیچ کس آنرا ‏ذکرنکرده ، امّا به نظـرمن خیلی مهم است ، این بود که هم ساوونارولا و هم اکثرمردمی که آنــجا ایــستاده بودند می ‏دانســـتند طرف درآتــش خــواهد سوخت ، امّا دیگــرازدســت این همه بی گــناهی و پاکدامنی خسته شده بودند. البته ‏بعضی ازمورخــین نوشته اند که علـت اینکه مردم از کارهای ساوونارولا خســته شده بودند این بود که ‏درشهرفلــورانس دیگرهیچ کتابی برای سوزاندن باقی نمانده بود و هیچ کسی هم که ظاهراً معلوم باشد بی گــناه است ‏وجود نداشت، به همیـن دلیل مردم که با ســوزاندن آدمها و کتابها تفریح می کردند ، کم کم حوصـله شان سررفت و ‏خسته شدند‎. ‎
به هرحال آنروز،یعــنی دریکی ازروزهای بهارو پائــیز یا تابسـتان یا زمستان سال 1498 میلادی اسقف ساوونارولادر ‏آتش سوخت . البته موضوع صحبت این کتاب هیچ ربطی به ساوونارولا ویا کتابسـوزان و یا ایــتالیا یا مسیحیت یا تاریخ ‏فلورانس ندارد، بلکه می خواهم به این نکته اشاره کنم که درست 66 سال پس از سوخــتن ساوونارولا بود که....( ادامه ‏دارد‎

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:40  توسط سید بابک طبری | 

ابراهیم در بیمارستان

 

ابراهیم نبوی یا چنان که دوستانش او را خطاب می کنند داور سه روزست که در بیمارستان روی تخت خوابیده ، نه ‏مریضی به داور می آید گرچه که اگر مرض نداشت طنز نویس نمی شد، نه رختخوابب به او می آید گرچه که اگر لازم ‏نبود لابد مجبورش نمی کردند و همان شب اول گذاشته بودند فرار کند. نه این جا بیمارستانی در بروکسل جای اوست ‏ولی چه کند که دیری است ماوای او شده است. در این مجموعه همه نادرست و نا به جا فقط یک چیز درست و به ‏جاست. ستون داور در انتظار او خمیازه می کشد، غر می زند، سفره اش خالی مانده و آن ها که عادت دارند صبحانه ‏را با طنز داور بخورند، حق دارند به روزگار فحش بدهند اما به "روز" نه.

کنار تخت داور در بیمارستان یک کتابچه است که رویش نوشته "جنایت در بزرگراه" و پائین ترش نوشته "چگونه طنز ‏بنویسیم" مدت هاست که چنین فکری را در سر دارد. مثل همیشه که فکری در سر دارد، ابتدا چند فرازش را می نویسد ‏و اگر در کامپیوتر باشد به فایل نامی می دهد و اگر روی کتابچه باشد به پشت کتابچه با خط درشت عنوانی می نویسد، ‏بعد رهایش می کند. گاهی یک روز و گاهی یک سال . بعد شبی ناگهان به دستش می گیرد و مانند سیل جاری می شود ‏و تمام . مانند همه کتاب های اوست که دارد به صد نزدیک می شود.

درباره این کتاب توضیح می دهد "جنایت در بزرگراه یا چگونه طنز بنویسیم" نام کتابی است که من نوشته ام تا ‏تجربیات شخصی خودم را درباره طنزنوشتن به کسانی که از این کار خوششان می آید، منتقل کنم. چون حدس زدم ‏ممکن است تجربیات شخصی من در این مورد زیاد برای خوانندگان جالب نباشد، از تجربیات شخصی دیگران هم ‏استفاده کرده ام. البته به هیچ وجه تجربیات شخصی دیگران را از آنان نپرسیده ام، بلکه اکثر این تجربیات شخصی را ‏خودم حدس زده ام. کتاب جنایت در بزرگراه مقدمه ای طولانی دارد که تقریبا هشتاد درصد کل کتاب را شامل می ‏شود"

اما جالب این است که داور تصمیم دارد در مورد این کتاب به تجربه ای تازه دست بزند و از خوانندگانش خواسته وقتی ‏مقدمه را خواندند نظر بدهند و تجربیات خود را بیان کنند تا در بازنویسی دوم، نوشته های آنان هم به کتاب اضافه ‏شود. یا به قول او " تا همراه با این کتاب در جرایم من شریک شوید"‏
‎.‎
روز با گذاشتن بخشی از مقدمه کتاب جنایت در بزرگراه در ستون داور، سعی می کند جایش را نگاه دارد و هم نشان ‏دهد که دل همکارانش برای او تنگ شده است و دوست دارند هر چه زودتر سلامتش ببنینند.

ابراهیم درآتش ، یا یک نفر دیگر

همه چـیزازیک ادعای عجیـب وغریب شروع شد. نامـش سـاوونارولابود ،به نظرمی رسید پدرومادرش نمی دانستند که ‏نام اودرتاریخ باقی خواهد ماند‎ . ‎شاید اگراین رامی دانـستند ،نامش را کمی ساده ترانتخاب می کردند ؛ مثلاً مارادونا یا ‏رونالدو یا نیوتن یا یک چیزی شبیه اینها. واقعا احساس می کنم پدرومادری که نام فرزندشان را سـاوونارولامی گذارند ‏،اصلاً به تاریخ فکر نمی کنند. من مطمئنم اگرنام این موجود ساوونارولا نـبود ونیوتن بود ، مورخین بیشتری ماجرای ‏اورادرتاریخ نقل می کردند و اوازاین هم بیشترمعروف می شد. درهرحال نام این موجود عجیب و غریـب که تصـمیم ‏گرفت نامـش را‎ ( ‎علـیرغم درازای بـیش ازحّـد) درتاریـخ باقی بگذارد، سـاوونارولابود‎ . ‎درنظربگـیرید که نام کامـلش ‏جیرولاموساوونارولا بود واگرقرار بود نامش را کامل بنویسد حتی یک کلمه هم درموردش نوشته نـمی شد. او تصــمیم ‏گرفـته بود با گـناه مبارزه کند ، بنابراین شروع کرد به نصـیحت کردن مردم وبد گفتن ازگناهکاران و چون معمولا ‏دراین موارد آدمهای احمقی پیدامی شوند که فکرمی کنند هر کسی با هیجان سخنرانی کرد حتما حق دارد، ‏ازاوطرفداری کردند، کم کم تعداد زیادی طرفدار اوشــدند واوهرچه بیــشتر طرفدارپیدا می کرد، انگیزه بیشتری برای ‏مبارزه با گناه و گناهکاران پیدا می کرد
‎.‎
کم کم آقای اسـقف ساوونارولا گیر داد به کتاب های فاسد و منحرف، البته کتابها معـمولًا فاسد و منحرف هستند، می ‏توانیم بطــور خلاصه تربگوییم که او به کتاب گیر داد. طرفدارانش می ریختند توی خانه ها و هرچه کتاب غیردینی بود ‏درمی آوردند و می ریختند توی آتش و آنها راآتش می زدند و با سوزاندن کتابها احساس می کردند گناهان مردم درحال ‏سوختن است. حتما در تاریخ بارها عنوان "کتابسوزان" را شندیده اید و پیش خودتان هم فکر کرده اید سوزاندن کتاب ‏خیلی کار ساده ای است، در حالی که اصلا اینطور نیست. و اتفاقا لازم می دانم برای شما بگـویم که اصولا آتش زدن ‏کتاب به این سادگی ها هم که فکر می کنید نیست . بخـصوص ایـنکه در قرون وسـطی ، یعــنی دورانی که اسقف ‏ساوونارولا تصمیم گرفته بود با گناه و گــناه کاران مبــارزه کند ، هنوز نفـت و بنزین کشف نشده بود و مردم نمی ‏توانســتند با نفــت کتابها را آماده سوزاندن کنند. کــبریت هم نداشـتند، فندک زیپو هم هـنوز اخــتراع نشده بود و اصولًا ‏درست کردن آتــش کلی دردسـرداشت. ولی طــرفداران ساوونارولا آن قدر احساس مسوولیت می کردند که با ‏هربدبختی که می شد آتش درسـت می کردند وکتابها را می ریختند توی آتش
‎. ‎
حالا شما فکر می کنید این کتابها چه چیزهایی بود؟ حتمامی دانید که درقرن چهاردهم و پانزدهم، با دویـست وسیصدسال ‏این طرف و آن طرف در نظر بگیرید ، هنوز رمان های عشقی و سکـسی چاپ نمی شد. کفارومـحدین هم هنوز جرات ‏پدرشان رانداشــتند که کتاب چاپ کنند، راستـش رابخواهید هنوز چاپ اختراع نشـده بود. تازه ، مدتها بعد ازاینکه ‏ساوونارولا کتابهای مردم رادرایتالیا آتش زد ، گوتنـبرگ تصمـیم گرفت دستـگاه چاپ را اختراع کند که اگر یکی دیگر ‏پیدا شد و خواســت کتابها را آتش بزند ، این اتفــاق به راحتــی رخ ندهد . کتابهایی که طرفداران ساوونارولا آتش می ‏زدند یک مشت کتابهای فلسفی بود و تــعدادی هم کتابهای مـثلا علمی. البته به یک نکــته توجه داشته باشید، این طبیعی ‏است که وقتی یک آدم دیـندارتصمیم بگیرد کتابهای منحرف و فاسد را آتش بزند و کتاب مناسـبی پیدا نکند ، طبیعتا ‏هرکتابی را دســتش رسید آتش خواهد زد
‎. ‎
طرفدران اسقـف ساوونارولا هم هـمـین کار را کردند. اول کتابـهای کفرآمیز را آتش زدند، البته معلوم نیست چنین ‏کتابهایی وجود داشتند ، چون معمولا تا قبل از ساوونارولا نویسندگان کفریات را هم آتـش می زدند. بعد یواش یواش ‏تصـمیم گرفتند کتابهایی که تفـسیرهای غلطی دارد آتش بزنـند‎. ‎آنها را هم آتـش زدند. بعد کم کم نوبـت رسید به کتابهای ‏دینی غیر از انجیل ‏‎. ‎آنها را هم یکی یکی آتش زدند . بعد افتادند به جان کفار و ملحدین. هرکسی هرکافر و ملحدی رامی ‏شناخت، به طـــرفداران ســاوونارولا مــعرفی می کرد‎. ‎آنــها هم می ریختــند سراو و خشـتکش را سـرش می کشیدند ‏که معمولا درهمین حال طرف یا آتش می گرفت یا خفه می شد
‎. ‎
دراین خرتوخرعظمی ، فکرکنید با جامعه ای مثل ایتالیا هم طرف هسـتید که ملتش یک مشت آدم اهل گاسـیپ و وراجی ‏هستـند و دائم سرشان را می کنند توی فلان جای همسایه که ببینند او چه کوفتی می خورد. دراین اوضـاع واحـوال بـود ‏که جوزپه که با دایی اش مارچلو دشـمن بـود ،آن هــم بخــاطراینکه دختردایی اش حاضـر نبود با او ازدواج کند، ( ‏جوزپه بسیاردرازو شدیداً لاغربود و دماغ بسیار بزرگی داشــت و تمام صورتش پرازجوش بود و دهانـش همیشه بوی ‏جوراب یک هفته نشسته می داد ) می رفت سراغ طرفداران ساوونارولا و اعلام می کرد که مارچلو کتابهای ‏کفرآمیزمی خواند و معتقد است کره زمین مثل تخم مرغ است و چند بارهم اسم افلاطون را آورده است. بــعد اسقف ‏ساوونارولا دستورداد که مارچلو را بیاورند و بیــندازند توی آتش تا بفهــمد که عــقایدش با مسـیح مخالف است . ‏خلاصه هرروز والذاریاتی در فلورانس راه انداخته بودند که البته زیاد به ما ربطی ندارد‎. ‎
گفـتم فلورانس، اما این آقای ساوونارولا خودش در شهر "فرارا" روی خــشت افتاده بود ، اما چون آن شــهربرای گه ‏کاری هایی که می خواست انجام بدهد به اندازه کافی وســیع نبود، تصـمیم گرفت به فلورانس برود. بالاخره بعد از ‏مدتهاکه این آقای محترم با گناه و گناهکاران مبارزه کرد، سرانجام دریک بعد ازظـهردل انـگیز شروع کرد به سخنرانی ‏برای مردم و گفت : ای مردم ! مردم که به ساوونارولا نگاه می کردند، گفــتند : جان ! چـــیه ؟ ساوونارولا گفت‎ : ‎ای ‏مردم ! گــناهکاران در آتش عذاب خواهند سوخت . مردم به حرف های ساوونارولا گوش کردن و بّرو بّر نگـاهش ‏کردند. ساوونارولابرای اینــکه یک حال حسابی به طرفدارانـش بدهد و کاری کند که آنها حـسابی به او ایمان بیاورند، ‏گفت : اگرکسی بی گناه باشد و به میان آتش برود خـداوند به او کمک خواهد کرد وآتــش سرد خواهــد شد وزنده خـواهد ‏ماند . و فقـط گناهکاران درآتش خواهـند سوخـت . وقــتی ساوونارولا این حرف را زد ، مردم بّرو بّر نگاهش کردند . ‏یک جوری که زبانش بند آمد و به تته پته افتاد . یک دفعه یک حــرامزاده تــخم جنّی که معلوم بود ازهرچی ساوونارولا ‏و طرفــدارانش متنفر است، فریاد زد : ای ساوونارولای پاکدامن ! تو بی گناهی ! طـرفداران ساوونارولا که انگار ‏وزیر شعار برایشان شــعارداده باشد، تکرارکردند‎: ‎رهبربی گـناه ما ساوونارولا! رهـبرمثل ماه ما ساوونارولا ! این ‏جوری بود که ساوونارولا توی رودربایسـتی گـیرکرد. هرچه خواست موضوع بحث را عوض کند و درمورد بهشت و ‏جهنم و مشکل فقرو غنا و مبارزه با امپریالیــسم و عملیات یازده سپـتامبر و ماجرای ابومـصعب زرقاوی و بن لادن ‏حرف بزند، کــسی به حرفش گوش نداد و دائـــم شعار می دادند: رهبر بی گــناه ما سـاوونارولا‎ ! ‎رهبرمـثل ماه ما ‏ساوونارولا ! بالاخره شوخی شــوخی آقای جــیرولامو ساوونارولا با یک مـترو نیم اسم مجـبورشد برای این که ثابـت ‏کند موجود بی گـناهی است برود دریک آتش عظیمی که مردم روشن کرده بودند. نکته جالبی که هیچ کس آنرا ‏ذکرنکرده ، امّا به نظـرمن خیلی مهم است ، این بود که هم ساوونارولا و هم اکثرمردمی که آنــجا ایــستاده بودند می ‏دانســـتند طرف درآتــش خــواهد سوخت ، امّا دیگــرازدســت این همه بی گــناهی و پاکدامنی خسته شده بودند. البته ‏بعضی ازمورخــین نوشته اند که علـت اینکه مردم از کارهای ساوونارولا خســته شده بودند این بود که ‏درشهرفلــورانس دیگرهیچ کتابی برای سوزاندن باقی نمانده بود و هیچ کسی هم که ظاهراً معلوم باشد بی گــناه است ‏وجود نداشت، به همیـن دلیل مردم که با ســوزاندن آدمها و کتابها تفریح می کردند ، کم کم حوصـله شان سررفت و ‏خسته شدند‎. ‎
به هرحال آنروز،یعــنی دریکی ازروزهای بهارو پائــیز یا تابسـتان یا زمستان سال 1498 میلادی اسقف ساوونارولادر ‏آتش سوخت . البته موضوع صحبت این کتاب هیچ ربطی به ساوونارولا ویا کتابسـوزان و یا ایــتالیا یا مسیحیت یا تاریخ ‏فلورانس ندارد، بلکه می خواهم به این نکته اشاره کنم که درست 66 سال پس از سوخــتن ساوونارولا بود که....( ادامه ‏دارد‎

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:40  توسط سید بابک طبری | 

وغ وغ ساهاب: مجلس آکسفوردیه

ابراهيم نبوي

po_nabavi_01.jpg

دیروز نامه ای نوشته شد به قلم استاد علی کردان
که حقایق بسیاری نوشته شده بود در آن
کردان نام وزیر کشوری بود بسیار خوب و عالی‏
که رفته بود در کابینه و اگر بیرون می آمد جای او بسیار می شد خالی

نبرد خون آلود در صحنه اول مجلس
وزیر کابینه را بردند در مجلس
با هزار ناز و ادا و یک کمی فس فس
اول چند وکیل مجلس به او کردند اعتراض
چند تایی خیلی چوخ و چند تایی یک کمی آز
یک نفر از مجلسی ها گفت که این وزیر می باشد خیلی بی سوات ‏
و مثل رئیس جمهور خوش تیپ نیست و دارای کمالات
‏" من الهی بشوم قربان این رئیس جمهور
که هاله نورش کرده چشم جهانیان را کور"‏
اما یکی دو وکیل گفتند آقای وزیر مدرک ات کو؟‏
و با این نطق های آتشین برپاشد هیاهو
وزیر باید اهل علم باشد و تجربیات عدیده
و یا تحصیلکرده در یونیورسیتی های جدیده
یک کمی باید کیهان خوانده باشد و یک کمی رفته باشد اطلاعات
و اگر هم از برادران سردار بود دیگه خفه شو، یعنی که کات!‏
با این اعتراضات جنگ در پارلمان شد مغلوبه
تا این که یکی دو موافق آمدند و گفتند همین آقا خیلی هم خوبه
سه پسر دائم الصلات دارد و یک زن دائم النقاب
و خودش مواظب مملکت است همچون عقاب
ناگهان وزیر از دور پیدا شد با یک دوسیه پر از مدارک مهم‏
و رفت پشت تریبون و آب خورد و گفت: اهم اهم!‏

کاغذ پاره و جنگ مغلوبه
وزیر: ای آنکه مدرک می خواهی و دلم را می لرزانی!‏
این دکترای ماست بر شما ارزانی!‏
مدارکی دارم در حد بیست از یونیورسیتی آکسفورد
که برای گرفتنش باید سه هزار متر مکعب دود چراغ خورد
چه شبها نخفته ام و به انگلیسی درس خوانده ام در باب حقوق
و تحقیقات عالی کرده ام در مورد روانشناسی عهد بوق
متروها نشسته ام در شبهای تاریک لندن
و آخرش دکترای افتخاری گرفته ام با هزار بدبختی و جان کندن
دکتر اسمیت گفته است علی جان جیگرت را....‏
از بس که شما ایرانیان می باشید باحال و با صفا
بهر دریافت این مدرک چه راهها نرفتم از منچستر تا لیدز
و آموختم که جمع کودکان می شود کیدز
از سایکولوژی و استراتژی و سوسیولوژی هر چه لازم است بلدم
و راههای پلتیک و تاکتیک را بیش و کم
با این وجود مدرک را وللش
چون کاغذی است که پاره می شود، لطفا نکشش!‏
این حرف ها را وزیر زد و رفت و نشست
تیری زد به چشمان هرچه کوردل مدرک پرست

آکسفورد وارد جنگ می شود
آقای وزیر رفت توی وزارتخانه
و رئیس جمهور هم برایش برپا کرد یک نطق جانانه
رئیس جمهور: " ای وزیری که کشور را دادیم به دستان توانای تو
و ای مظهر دانائی و توانایی از عقب و جلو
برو مشغول کار بشو با خیال راحت
تا ما برویم نیویورک و کاراکاس و دمشق بهر سیاحت
مدرک مهم نیست، خودمان داریم کیلو کیلو
از جمله پرفسور الهام و علامه زاهدی و دکتر سعیدلو
مدرک هم یک چیزی است مثل دلار و قطعنامه‏
که فرت و فرت به ما می دهند و زرت و زرت صادر می کنند در این هنگامه
کاغذی است پاره، بی خیالش باش!‏
تو باش مواظب صندوق ها و دیگران را بنشان سرجاش"‏
نطق رئیس جمهور که شد تمام
یکهو سروصدایی بلند شد دارام دام دام
یک " الف" راست شد توی اینترنت
که تا "ی" قضیه رفت و کردان را کرد چت
چت همان قاطی است در زبان جدید
که استفاده می شود توسط شعرای ندید بدید
رئیس آکسفورد گفت ما این آقا را ندیدیم
و مدرکی برایش نصادریدیم
نه دکترای معمولی و نه افتخاری
نه حتی استادی با او کرده دیداری
نه پرفسور پرینگل و نه برایانت و نه دکتر کاوی
هیچکدام امضا نکردند چنین مدرکی در باب پسیکولوژی و روانکاوی
نه کسی دیده است او را هیچ
و صادر می کنیم اطلاعیه اگر بدهید گیر سه پیچ

صلح آخر بهتر از جنگ اول
فیلسوف: "حقیقت چیزی است بسیار مهم در ممالک خودمان
که برایش هم مال و اموال می دهیم و هم احتمالا جان"‏

و به همین دلیل دکتر مشغول شد به کار
نه استعفا نمود و نه عقب نشست و نه نمود انتحار
در عوض شکایت نمود علیه هر چه الف که راست بود
و آخرش سایت آکسفورد و الف را نمود مسدود
تا اینکه آبها افتاد از آسیاب
و کلیه معترضین رفتند به خواب
روانشناس: " خواب برای آدمی امری است لازم
چه احمد باشد و چه باقر و چه محمدکاظم"‏
پس بخوابید تا خستگی تان برود در
و هر کسی هم که زر و زور زیادی می زند بشود دربدر

نامه ای که به رئیس جمهور نوشت
تا حکایت رسید به این جا
گره آکسفورد یکهو شد وا
آقای وزیر نامه ای صادر کرد با اهن و تلپ
که هر کس آن را خوانده بود قاط زد و یک باره نمود کپ
‏- کپ که می گویم بر وزن لپ است در اینجا
مشکل این است که "او" را نمی توان تایپ کرد در ورد آفیس ما-‏
نامه ای بود که هوا کردند چون فیل
‏" دست ما کوتاه و خرما بر نخیل" ‏
نامه ای نوشته با اشک چشم و آه دل
که همینجوری نمی شود آن را نمود ول
دستخطی نوشته شد برای رئیس جمهور
و در آن شرحی داده شد از ماجرایی پر از کلک و فریب و زور

نویسنده نامه: " مدرکی را که دادم از آکسفورد
آه قلبم! تقلبی بود و من تقصیری در آن نداشتم، نه زیاد و نه خرد
دکترایی بود گرفته شده از عمق جان
از یک آقایی که دانشگاه آکسفورد را دائر کرده بود در تهران‏
هر چه گفتم بگذار بروم تا لندن
گفت لازم نیست، خرج زیاد دارد و جان کندن
یک دکترای افتخاری می دهیم با چندین امضا
که اگر کم بود هر چه خواستی زیرش اضافه می کنیم درجا
گفت باید تحقیقات زیادی بنمائید در باب تربیت در اسلام‏
تا یک دکترای حقوق بین الملل دریایی بدهیم و کار بشود تمام
در این ده سال که مدرک را به من داد
من شدم دکتر، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد
اما اکنون دیگران بر من شوریدند
و بر مدرک آکسفورد این حقیر ... خندیدند
‏- خندیدند در نسخه قبلی چیزی دیگر بود
ای بی تربیت! در وغ وغ ساهاب نباید از این کلمات صادر نمود!-‏
اکنون من رفتم سراغ خانه صادر کننده دکترا
و دیدم جا تر است و هیچ کس نیست در آن سرا"‏

وزیر لعنت می کند
کردان وزیر: " ای آن که مرا داده ای مدرک بی حساب و کتاب
آیا فکر نکردی که آبرویم را می بری توی در و همسایه و این می شود باب!؟
لعنت به تو که بی وفایی و ناجوانمردی
یاگو هم نکرد بی وفایی به اتللو چنان که تو با من کردی!‏
اتللو تیارتی است از شکسپیر نویسنده استعمار پیر
که لابد او هم مثل تونی بلر و چرچیل نصفش بالای زمین است و نصفش زیر
ای کاش به جای دکترای آکسفورد یک دکترا گرفته بودم از دانشگاه آزاد
که صادر نمی شد این همه اتهامات زیاد
اکنون من عذر می خواهم که آن مرد تقلب کرد
و باید سرجایش بنشانم تا برود زندان و بخورد آب سرد
منظور از آب سرد همان آب خنک است
که این تغییر بخاطر قافیه بانمک است!‏
حالا من به جای متهم می شوم شاکی
و از طریق دادگاه پدر یارو را درمی آوریم و مجبورش می کنیم علیه آکسفورد اعتراف کند و ‏از این طریق برپا می کنیم گرد و خاکی"‏

نمایندگان مجلس: ولک دست، دست دست
این نامه در پارلمان به دست وکلا رسید
و اشک را در چشمان آنان آورد پدید
کوهکنی که وکیل کوهستان بود گفت: آه!‏
این چاله نبود که افتادیم در آن، اسمش را بگذارید چاه
باید در مظلومیت کردان خون گریه کرد
و سینه زد و زنجیر و آه و کوفت و مرض و درد
وکیل مازندران هم سینه اش را کرد سپر
و جمله ای گفت وسط آن خر تو خر
‏" این توطئه آکسفورد است علیه دولت عزیز
که روابط مشکوک با اینتلیجنت سرویس دارد از زیر میز"‏
اکثریت: بیایید قدردانی کنیم از این وزیر بی نظیر
تا در هنگام رای گیری صندوق ها را بشمارد بیر بیر
هان! ای وزیر مظلوم! دوستت داریم خیلی زیاد
و قدر تو را می دانیم مثل قدر درختی که افتاده است در اثر باد

پس نتیجه می گیریم که خیانت در صدور مدرک کاری است خطرناک‏
که سرانجام تکلیف خائن معلوم می شود و نباید داشت باک!‏

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:25  توسط سید بابک طبری | 

شش نفر در تاریکی

ابراهيم نبوي

po_nabavi_01.jpg

درست یک هفته بعد از اینکه الیاس حضرتی گفت: " با طناب کروبی می توان ته چاه رفت" ‏نامبردگان الیاس، مرتضی، حسین، محسن، محمد و فاطمه خانم با یک طناب وارد یک فضای ‏تاریک شده و یک دفعه طناب را در همان تاریکی گم کردند. از بالا نوری معلوم بود. ‏
مرتضی: حالا چی کار کنیم؟
حسین: صبر کن، عجله نکن، جیغ می زند: حاجی ی ی ی!‏
محسن: این طناب چی شد، سرش دستم بودها!‏
الیاس: اصلا نگران نباشین، فقط همه جا تاریکه دیده نمی شه، وگرنه من مطمئنم که سرطناب ‏همین دور و برهاست. جیغ می زند: حاجی ی ی ی!‏
فاطمه خانم: حتما باز هم خوابش برده، بابا! صد بار گفتم گوش ات سنگینه، اون ساعت رو ‏بذار بغل دستت، وگرنه خواب می مونی. ‏
مرتضی: کاش یه رادیویی چیزی داشتیم....‏
فاطمه خانم با عصبانیت: رادیو بی رادیو، اگر قراره رادیو و تلویزیون داشته باشیم که قیافه ‏اون هدیه تهرانی رو ببینیم، صد سال سیاه اگر بگذارم اینجا رادیو بیاد.‏
مرتضی: حالا شما ناراحت نشو، اگر رادیو هم داشتیم ته این چاه برق نداشتیم.‏
محمد: گفتم نریم ته چاه، اینجا من چشمام نمی بینه چیزی بنویسم.... اصلا الآن رادیو و ‏تلویزیون فایده نداره، فقط هفته نامه....‏
حسین: محمد آقا! شما راهکار خوب نشون می دی، چیزی به نظرت نمی رسه؟‏
محمد: اول باید سر طناب رو پیدا کنیم، بعد هم باید سرمایه جور کنیم برای هفته نامه یا ‏روزنامه....‏
مرتضی: من پنجاه هزار تومن دارم، ولی چطوری روزنامه ته چاه دربیاریم؟
الیاس: منم پنجاه هزار تومن دارم، ولی حتی اگر روزنامه رو ته چاه دربیاریم چطوری ‏بفرستیمش بالا که خط بدیم؟
محمد: من می تونم به بالا خط بدم، خودم هم پنجاه هزارتومن دارم، ولی ما فعلا لازم نیست به ‏بالا خط بدیم، ما باید به پائین خط بدیم.....‏
فاطمه خانم: حاجی به من پنجاه تومن اضافی داده، من صد هزار تومن دارم، ولی اگر قراره ‏هدیه تهرانی بشه سردبیر من نمی ذارم حاجی پاشو بذاره بیرون. من همیشه می دونستم ‏سرطناب حاجی کجاست، الآن نمی دونم چرا پیداش نمی کنم؟
مرتضی: فعلا که ما نمی تونیم به پائین خط بدیم، چون خودمون زیر پائین هستیم. فکر کنم ما ‏باید به حاجی خط بدیم، اون با بالا لابی کنه، بعد سرطناب رو پیدا کنیم، بعد بریم بالا که به ‏پائینی ها خط بدیم.‏
محمد: من یه خط دارم که به کارگزاران هم می رسه، می خواین به اونها بگیم بیان کمک؟ ‏اونها زیرزمین خوب کار می کنن.‏
مرتضی: اصلا و ابدا، شما فعلا تا با حاجی توافق نکردی با هیچ کس حرف نزن....‏
فاطمه خانم با غیظ: اونم با کارگزاران، فورا می رسه دست عفت خانوم، اصلا....‏
‏( پنج نفری شروع می کنند به فریاد کشیدن، صدایی نمی آید، چند روزی می گذرد، یک هفته ‏بعد از بالا کسی می گوید: ته اون چاه کسی هست بخواد رای بده؟ بکشین کنار، داره یه ‏صندوق می آد.)‏

چرا زشت است؟
البته می دانیم زشت است، ولی نمی دانیم چرا زشت است؟ شاید منظورش این است که درست ‏نیست، یا غیر منطقی است، اما نه، چنین آدمی هیچ وقت به این فکر نمی افتد که چرا غیر ‏منطقی است یا چرا نیست؟ پس احتمالا داشته به صاحب عزا فکر می کرده که گفته زشت ‏است. مرتضی آقا تهرانی، نماینده دائم و ثابت تهران و مصداق بارز ادب معاصر گفت: " ‏عبور از احمدی نژاد زشت است." آگاهان چند راه پیشنهاد می کنند:‏
اول: اگر کنارش بمانیم غلط است، چون احتمالا فرو می رویم توی چیز و آن وقت زشت است.‏
دوم: اگر پشت سرش راه برویم، احتمالا مجبوریم استعفا بدهیم و جلوی زن و بچه و در و ‏همسایه زشت است.‏
سوم: اگر روبرویش بایستیم با دوازده تا ماشین و سی تا محافظ از روی مان رد می شود و بعد ‏می میریم و زن و بچه مان می مانند گرسنه و سفیل و سرگردان و آن وقت زشت است.‏
چهارم: اگر فرار کنیم و برویم خانه و منتظر بمانیم که تقی به توقی بخورد ممکن است تترقی ‏یک چیزی بخورد توی سرمان و بمیریم و ببرندمان بهشت زهرایی که یک ماه قبل مسوولش ‏گفته بود تا ده روز دیگر بیشتر جا نداریم و حتی یک قبر هم پیدا نکنیم برای مردن و آن وقت ‏واقعا زشت است. ‏
نتیجه گیری اخلاقی: چیزی که زشت است، هر کاری اش بکنیم زشت است. ‏

آمار رو وللش، بزن بریم بازار
دولت علمی همین است، وقتی می گوید تمام دنیا با ما هستند، دلیلش این است که به ما تلفن می ‏زنند، وقتی هم می گوید 98 درصد مردم طرفدار ما هستند، معنی اش این است که چون 98 ‏درصد مردم سی سال قبل طرفدار یکی دیگر بودند و 75 درصد مردم ده سال قبل طرفدار ‏کسی بودند که حالا مخالف ماست، و چون 35 درصد مردم به رئیس دولت رای دادند و چون ‏‏25 درصد مردم به این مجلس رای دادند که احتمالا شصت درصد این 25 درصد طرفدار ‏ماست، پس حاصل جمع همه اینها با هم می شود 98 درصد. می گوئید نه، بروید به خیابان و ‏بشمرید. علی سعیدلو دیپلمه بیکار که هنوز معلوم نیست چه مسوولیتی در هیات دولت دارد، ‏برای اثبات کاهش گرانی گفت: " ما به بانک مرکزی کار نداریم. شما به بازار بروید و ‏خودتان تحقیق کنید، بعد متوجه می شوید که قیمت ها کاهش داشته است." در همین راستا ‏برخی آگاهان آخرین متدهای علمی دستیابی به واقعیت های اجتماعی و اقتصادی را بشرح ‏زیر اعلام کردند:‏
روش بررسی آمار قدرت خرید: دست می کنیم توی جیب خودمان و پول مان را می شماریم.‏
روش محاسبه گرانی قیمت ها: آمارهای مرکز آمار را می گیریم، آنها را پاره می کنیم و بعد ‏می رویم بازار از همکلاسی سابق مان که ساندویچ فروش است، قیمت لوازم منزل را می ‏پرسیم.‏
روش محاسبه قیمت خانه: به سراغ بنگاه مسکن می رویم، او از دیدن ما می ترسد و قیمت ‏مناسب را می گوید.‏
روش محاسبه نرخ رشد: نرخ رشد چهار سال گذشته را می گیریم و آن را همین جوری ‏ضربدر دو می کنیم و جواب را در حضور رهبر اعلام می کنیم.‏
روش محاسبه قدرت سیاسی: تعداد کشورهایی که به آنها سفر کردیم یا ممکن است سفر کنیم، ‏یا رهبران آنها به کشور ما سفر کرده اند، یا شماره کد تلفن شان را بلدیم محاسبه می کنیم، و آن ‏را از تعداد کل کشورها کم می کنیم، حاصل جمع می شود تعداد طرفداران ما در جهان.‏
نتیجه گیری اخلاقی: آمار چیزی است که لازم است گفته شود، نه چیزی که واقعا هست.‏

انتخابات و حاجی ارزونی
صد بار گفتم این احمدی نژاد به محض اینکه تصمیم بگیرد مشکلات را حل کند، همه چیز ‏درست می شود. دیدید؟ هنوز طرح اقتصادی اجرا نشده نتایج آن آشکار شد. مسوول سازمان ‏بازرگانی استان تهران در آستانه انتخابات و اعلام نظر کارشناسان مبنی بر افزایش جدید قیمت ‏ها در ماههای آینده گفت: " بهای همه کالاها در حال پائین آمدن است." وی به تمام کالاها ‏دستور داد سریعا پائین بکشند.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:17  توسط سید بابک طبری | 

عقب مانده سياسي و رئاليسم جادويي

 

po_nabavi_01.jpg

در راستاي اينکه ملت ايران هر هفته اي بايد حداقل يک بار امتحان پس بدهند و ما هم مثل بقيه فکر مي کنيم ‏خوانندگان ما همان ملت ايران هستند، لذا لطفا بهترين گزينه را در مورد سووالات زير انتخاب کرده و چون ‏نمي توانيد علامت بزنيد، به جاي آن بشکن بزنيد:‏

سووال اول: با توجه به اينکه محمود احمدي نژاد گفته است که "عقب ماندگان سياسي به دنبال سلاح هسته اي ‏هستند." لطفا گزينه مناسب را انتخاب کنيد.‏

‏1) احمدي نژاد بطور غيرمستقيم اعتراف کرده است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏2) احمدي نژاد با ايماء و اشاره گفته است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏3) احمدي نژاد بطور مستقيم اعتراف کرده است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏4) در هر حال احمدي نژاد دنبال سلاح هسته اي است؟‏

سووال دوم: در جمله هاشمي رفسنجاني "اساس تشکيل حکومت در اسلام پذيرش مردم است." از چه شيوه ‏ادبي استفاده شده است؟‏
‏1) رئاليسم جادويي
‏2) ادبيات علمي و تخيلي
‏3) شيوه ادبي تعليق به محال
‏4) مهملات شاعرانه

سووال چهارم: مناسب ترين پاسخ براي جمله سيد محمد خاتمي که گفته است "مساله فلسطين مظهر بداخلاقي ‏زمان ماست." کدام يک از گزينه هاي زير است؟
‏1) نازبشي عزيزم!؟ ‏
‏2) بابا خشونت! تو که کشتيش!؟
‏3) ممد! تو رو خدا اعصابتو خورد نکن، حيفه؟
‏4) ووووووووي! جاذبه، با همين خشونت ات منو جذب کردي؟

سووال پنجم: با توجه به اينکه "آقاي عماد افروغ دولت را به رعايت اخلاق و انصاف دعوت کرد." با فرض ‏صحت اين موضوع عمل وي شبيه به کداميک از گزينه هاي زير است؟
‏1) اقدام مذبوحانه؟
‏2) کار بي نتيجه؟
‏3) نصيحت کردن آدم کر توسط کسي که صدايش گرفته است؟
‏4) هر سه پاسخ فوق و کار آقاي افروغ غلط است؟ ‏

سووال ششم: استاد باهنر گفته است "در مورد تورم ما خودمان هم فکر مي کنيم اين حرف هايمان قانع کننده ‏نيست." به چه دليل آقاي باهنر چنين جمله اي را گفته است؟‏
‏1) محض تفريح؟
‏2) چون همين صداقتش ما را کشته است؟
‏3) چون نزديک انتخابات است؟
‏4) چون باهنر خيلي بامزه است؟‏

سووال هفتم: رئيس جمهور ايران گفته است "امروز هرجا مسوولان ايراني مي روند در صدر توجهات و ‏اخبار جهاني هستند." شکل صميمانه اين جمله کدام است؟
‏1) من هر وقت مي رم خارج همه منو نگاه مي کنند؟‏
‏2) تو آمريکا همه جا منو با انگشت نشون مي دادن و مي گفتن ماموت، ماموت؟‏
‏3) احمق ها! واسه چي توني ايران منو آدم حساب نمي کنين، من خيلي مهم هستم؟‏
‏4) همه جا از من عکس مي گرفتن و همه تلويزيون ها منو نشون مي دادن؟‏

سووال هشتم: اشکال اين جمله مرتضي نبوي که سه روز قبل گفته شد که "پول نفت توسط دولت نهم بد خرج ‏شده است." در کجاست؟
‏1) اين جمله بايد يک سال قبل گفته مي شد؟‏
‏2) اين جمله بايد دو سال قبل گفته مي شد؟
‏3) اين جمله دو سال قبل توسط ديگران گفته شده است؟
‏4) اشکالش اين است که نزديک انتخابات بعدي است؟‏

سووال نهم: جمله آقاي عسگراولادي که گفته است "عده اي از اصولگرايان نسبت به عملکرد احمدي نژاد ‏انتقاد دارند." به جاي کلمه اصولگرايان از چه کلمه ديگري مي توان استفاده کرد تا جمله درست باشد؟
‏1) عده اي از اصلاح طلبان نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏2) عده اي از اعضاي کابينه نهم نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏3) عده اي از مردم ايران نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏4) عده اي از کساني که شعور دارند نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏5) عده اي از رهبران جهان نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏6) خدا و پيغمبر و ائمه اطهار نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏

سووال دهم: از جمله رئيس جمهور که گفته است "بايد مشکلات داخلي را حل کنيم و به مسووليت هاي جهاني ‏بينديشيم." چه نتيجه اي مي گيريم؟
‏1) ايران محلي است پر از مشکلات و جهان محلي است که من مي توانم مسووليت آن را بعهده بگيرم؟
‏2) تا وقتي مشکلات داخلي حل نشده نبايد به مسووليت هاي جهاني بينديشيم ولي من اين کار را مي کنم؟‏
‏3) اينکه عده اي فکر مي کنند بايد به مسووليت هاي داخلي بينديشيم و مشکلات جهان را هم حل کنيم، کار من ‏نيست، به من چه؟
‏4) مامانم گفته بود تو خيلي بزرگي، ولي هيچ کس باور نمي کرد؟‏

‎‎دوم دام دارارام دارام دارام ديم‎‎

در اين روزها حسابي دارم مطلب براي دوم دام دات کام مي گذارم و تقريبا دارد مي شود همان وب سايتي که ‏قرار است بعدا بشود. قصد دارم "روزشمار يک انقلاب" را هم در يک بخش دوم دام بگذارم و مقالاتي را که ‏به انگليسي هم ترجمه شده در دوم دام منتشر کنم. به ما سر بزنيد و ما را از راهنمايي هاي تان محروم نکنيد. ‏ضمنا اگر يکي بگويد که چطوري مي توانم به ديگران لينک بدهم، خيلي عالي مي شود. با اي ميل من تماس ‏بگيريد و به دوم دام برويد.‏

ebrahim.nabavi@gmail.com
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:45  توسط سید بابک طبری | 

پینوکیو در نیویورک

 

po_nabavi_01.jpg

ahmadinejad[1].JPG

پیش بینی می کنم احمدی نژاد پس از بازگشت به وطن نیازمند جراحی دماغ بشود، بعید می ‏دانم یک رئیس جمهور در طول تاریخ در عرض یک روز این همه دروغ گفته باشد. محمود ‏احمدی نژاد در مصاحبه با چند رسانه مهم گروهی آمریکا شرکت کرد و با توجه به اینکه ‏مطمئن بود کسی دوروبرش نیست، هر چه دلش می خواست گفت. به نظر من این روش موفق ‏است و همه روسای جمهور می توانند آن را دنبال کنند: اول: این حرف ها دروغ است، دوم: ‏من چنین چیزی نگفتم، سوم: شما چی؟ احمدی نژاد در مصاحبه هایش اعلام کرد در ایران ‏زندانی سیاسی وجود ندارد، استادان دانشگاه تحت فشار نیستند، در ایران آزادی مطلق وجود ‏دارد، 98 درصد مردم از دولت حمایت می کنند، قانون مخالف همجنسگرایی هفتاد سال قبل ‏تصویب شده، در ایران کسی فقیر نیست ومن نماینده دانشگاهیان بودم و در انتخابات پیروز ‏شدم. حالا چکار کنیم؟ به نظر شما اگر کسی تصمیم بگیرد رسما دروغ بگوید چه راهی برای ‏نشان دادن دروغ هایش وجود دارد؟ و اگر ثابت شد دروغ می گوید با او چه می شود کرد؟ ‏

در همین راستا رئیس جمهور در مصاحبه با شبکه آمریکایی سی بی سی شرکت کرد و به ‏سووالات این شبکه پاسخ داد.‏

سی بی سی: ما خوشحال هستیم که با محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران گفتگو می کنیم. ‏در آمریکا خوش گذشته است؟
الف نون: بله، آمریکا کشور زیبایی است با مردمی که عاشق حقیقت هستند. ولی من مطمئنم ‏که شما هرگز جرات ندارید از آقای بوش سووال کنید که آیا در آمریکا خوش گذشته است، ‏چون نمی گذارند، ولی در کشور ما همه می توانند همین سووال را از رئیس جمهور بکنند.‏

سی بی سی: ما می دانیم که در ایران تعدادی از مطبوعات تحت فشار هستند و تعدادی از ‏مطبوعات تعطیل شده اند، چرا مطبوعات را تعطیل کردید؟
الف نون: اینها تبلیغات صهیونیستی است. در هیچ کشوری در جهان مثل ایران آزادی ‏مطبوعات وجود ندارد. نویسندگان در ایران مطلقا آزادند، حتی شعر هم می گویند، آیا شما در ‏آمریکا می توانید شعر بگوئید؟

سی بی سی: ولی در دوران شما یازده نشریه توقیف شدند، من می توانم اسم آنها را هم ببرم...‏
الف نون: من هم می توانم دهها اسم ببرم، مثل نیوزویک و تایم، آیا این دلیل می شود که ‏نشریات توقیف شده باشد؟ در هر حال در دوران من هیچ نشریه ای توقیف نشده، ما حتی به ‏نویسندگان جایزه می دهیم که هر چه می خواهند علیه ما بنویسند، ولی آنها اینقدر وضع شان ‏توپ است که نمی آیند جایزه بگیرند.‏

سی بی سی: در ایران تعدادی از جوانان زیر سن قانونی اعدام شده اند، چرا آنها را اعدام ‏کردید؟
الف نون: ما در ایران کسی که زیر سن قانونی باشد نداریم، شاید تعجب کنید، ولی من از شما ‏دعوت می کنم به ایران بیایید و ببینید. پس من از شما سووال می کنم چطور ممکن است وقتی ‏کسی زیر سن قانونی وجود نداشته باشد، بتوان اعدامش کرد؟ ‏

سی بی سی: ولی ما چندین نفر را می شناسیم که کمتر از هجده سال داشتند و مرتکب جرم ‏شدند و آنها را اعدام کردند، پاسخ شما چیست؟
الف نون: من هم می توانم نام هایی ببرم مثل دیوید، اسمیت، رابرت، جک، آیا این دلیل می ‏شود که این افراد در آمریکا اعدام شده باشند؟ در ایران بیش از هفتاد و پنج میلیون نام وجود ‏دارد. ‏

سی بی سی: محدودیت های زیادی در مورد آزادی بیان در ایران وجود دارد، کتابهایی اجازه ‏چاپ نمی گیرد و آزادی بیان در ایران رعایت نمی شود. فکر نمی کنید باید اجازه بدهید مردم ‏حرف شان را بزنند؟
الف نون: در ایران هیچ محدودیتی وجود ندارد. من خودم صدها کتاب در خانه ام دارم، شاید ‏بیش از میلیونها کتاب در ایران وجود داشته باشد. ما کتابهایی داریم که سی چهل جلد است، آیا ‏چنین چیزی را قبلا شنیده بودید؟ تا به حال هیچ نویسنده ای در ایران بخاطر نوشتن چیزی ‏محاکمه نشده است، اما در اسرائیل چرا؟ ولی شما هیچ وقت از اسرائیل حرف نمی زنید.‏

سی بی سی: زنان در ایران محدودیت هایی دارند، آنها از بسیاری از حقوق محرومند، و 34 ‏نفر از آنان در دوره ریاست جمهوری شما بازداشت شدند. آیا قصد ندارید به این وضع خاتمه ‏بدهید؟
الف نون: من نمی توانم به چیزی که شروع نشده خاتمه بدهم. در ایران زنان مطلقا آزادند، ‏صهیونیست ها می گویند ما زنان را بازداشت می کنیم؟ کدام زنان؟ شما حتی اسم یکی از آنها ‏را نمی توانید ببرید...‏

سی بی سی: من می توانم از مریم حسین خواه و شادی صدر نام ببرم، آنها زندانی شدند...‏
الف نون: اتفاقا این دو نفر شاگردان کلاس من بودند و من همیشه می گذاشتم حرف شان را ‏بزنند، آنها هرگز زندانی نشدند، ممکن است خودشان گفته باشند که چند روزی به بازداشت ‏رفته اند، اما این یک شوخی ایرانی است که میان ما رسم است. ‏

سی بی سی: تعدادی از مخالفین شما از جمله دانشجویان مخالف بدون گذراندن مراحل دادرسی ‏زندانی شده اند، چرا دانشجویان را زندانی می کنید؟
الف نون: من همین امسال برای سخنرانی به دانشگاه تهران رفتم و هزاران دانشجو آمده بودند ‏و هر سووالی داشتند پرسیدند، چند نفر از آنها هم مرا کتک زدند، ولی برای من مساله ای ‏نبود. چون آنها مثل فرزندان من هستند، ما نیاز به این کارها نداریم. 107 درصد دانشجویان ‏دانشگاهها طرفدار ما هستند، پس چرا ما باید دانشجویان را زندانی کنیم؟ ‏

سی بی سی: چطور ممکن است 107 درصد دانشجویان طرفدار شما باشند؟‏
الف نون: این بخاطر شرایط خاص ایران است، باید به ایران بیایید و ببینید، آن وقت می توانید ‏دقیق تر قضاوت کنید. اگر برای شما بگویم که 124 درصد مردم ایران طرفدار دولت هستند ‏چه می کنید؟ اینها واقعیت های ماست، اگر می خواهید ما را بفهمید اینها را درک کنید.‏

سی بی سی: شما تا به حال بارها کنفرانس های مطبوعاتی داخلی تان را لغو کردید و ‏خبرنگاران داخلی نتوانستند از شما سووال کنند، در حالی که قبل از انتخابات قول داده بودید ‏که هر ماه یک کنفرانس مطبوعاتی بگذارید؟ ‏
الف نون: من هر هفته یک کنفرانس مطبوعاتی دارم که هر خبرنگاری می تواند هر سووالی ‏را از من بپرسد و اگر خیلی با من مخالف باشد، من به او جایزه هم می دهم. این معنی آزادی ‏است. در این مدت من دقیقا 168 کنفرانس خبری برگزار کردم، هر هفته یکی. البته ممکن ‏است یک هفته در سفر باشم، قبل از سفر با خبرنگاران هماهنگ می کنم که کنفرانس یک روز ‏زودتر یا دیرتر برگزار شود. آیا آقای بوش تا به حال کنفرانس خبری داشته است؟ نه، چون ‏دموکراسی در اینجا وجود ندارد.‏

سی بی سی: همه از بمب اتمی ایران می ترسند، چرا با توقف غنی سازی جلب اعتماد نمی ‏کنید؟
الف نون: همه یعنی کی؟ منظورتان آقای بوش است؟ در شورای امنیت پانزده عضو وجود ‏دارد که البته آنها خیلی مهم نیستند، ولی آژانس تائید می کند که اقدامات ما صلح آمیز است. ‏شما به این نکته باید توجه کنید، ما از نظر دینی مجاز به داشتن بمب اتمی نیستیم، این را ‏غربی ها باید بفهمند.‏

سی بی سی: ولی آقای البرادعی نسبت به فعالیت های اتمی ایران اظهار نگرانی کرد، چطور ‏می گوئید آژانس به ایران اعتماد دارد؟
الف نون: این یک اشتباه در ترجمه است. در متن فارسی چنین نگرانی وجود ندارد. این یکی ‏از مشکلات جهان است. شما متن ها را قبل از ترجمه می خوانید و فکر می کنید ما محکوم ‏شدیم یا مورد اعتماد نیستیم، چرا فارسی یاد نمی گیرید که بتوانید به خبرهای درست دسترسی ‏پیدا کنید؟

سی بی سی: می خواهم از وضع حقوق بشر در ایران سووال کنم، علت افزایش اعدام ها در ‏ایران در دوره ریاست جمهوری شما چیست؟
الف نون: چنین چیزی حقیقت ندارد. تعداد اعدام ها در حال حاضر بسیار کم شده است. می ‏توانم بگویم ما اصلا کسی را اعدام نمی کنیم. سیستم قضایی ما پیشرفته ترین سیستم قضایی ‏جهان است. یکی از قاضی های ما به نام مرتضوی آنقدر به علم علاقمند بود که در حالی که ‏سخت ترین کارها را انجام می داد، درس هم می خواند. آیا چنین چیزی در آمریکا ممکن ‏است؟ نه، ممکن نیست، مخالفت هم بکنی می زنم توی دهنت. در ایران اگر کسی محکوم شد ‏می تواند هفت بار فرجام خواهی بکند، گاهی اوقات تا دوازده بار. حتی ممکن است اعدام هم ‏بشود، ولی اعضای خانواده اش می توانند فرجام خواهی کنند. ‏

سی بی سی: ولی گفته می شود در دادگاههای دانشجویان مخالف آنان حق داشتن وکیل نداشتند ‏و هیات منصفه ای وجود نداشت، این مساله درست است؟
الف نون: مطلقا، چنین چیزی در ایران خنده دار است. بسیاری از دانشجویان قبل از اینکه در ‏دانشگاه قبول بشوند وکیل شان را انتخاب می کنند، و حتی آزادند هر کسی را می خواهند به ‏عنوان عضو هیات منصفه انتخاب کنند. فقط کافی است لب تر کنند، اینطوری! حتی ما ‏دانشجویانی را داریم که از دوره دبیرستان و از دو سال قبل از وقوع جرم به آنها تفهیم اتهام ‏می کنند و اصولا همه چیز قانونی اتفاق می افتد. البته ممکن است وکیل یک دانشجوی پسر ‏یک زن باشد که آنها بخواهند با هم رابطه جنسی داشته باشند، این چیزها در محل دادگاه ‏ممنوع است، بخصوص در زمان محاکمه. چون ما با ارتباط جنسی در زمان دادگاه مخالفیم، ‏در آمریکا هم همینطور است. ‏

سی بی سی: شما سال گذشته گفتید ما در ایران همجنسگرا نداریم، در حالی که ما خبر داریم ‏که در ایران برخی همجنسگرایان زندانی و مجازات شده اند. چطور چنین چیزی می گوئید؟
الف نون: اصولا ایرانیان که من هر روز در خیابان آنها را می بینم فکر می کنند ‏همجنسگرایی کار زشتی است. به همین خاطر ما همجنسگرا نداریم، اما اینکه چرا آنها را ‏محاکمه می کنیم، این بخاطر قوانینی است که از هفتاد سال قبل از زمان شاه باقی مانده است و ‏من مجری قانون هستم. ‏

سی بی سی: چطور وقتی همجنسگرا ندارید آنها را محاکمه می کنید؟
الف نون: این به شرایط خاص ایران برمی گردد، شما اگر به ایران بیایید می بینید که ‏همجنسگرا نداریم، به همین دلیل هم ممکن است آنها محاکمه بشوند، ولی قطعا آنها همجنسگرا ‏نیستند، آیا شما خودتان همجنسگرا هستید؟ نه، معلوم است که نیستید، چون اجازه ندارید...‏

سی بی سی: من خودم همجنسگرا هستم و با وجود اینکه اول زن داشتم، حالا شوهر دارم...‏
الف نون: مطمئنا این طور نیست، این حرف های صهیونیست هاست، چطور ممکن است شما ‏همجنسگرا باشید؟ من اطلاع دقیق دارم و می دانم که نیستید. ‏

سی بی سی: ولی من خودم می دانم که همجنسگرا هستم....‏
الف نون: پس شما باید مشکل تان را با کسانی حل کنید که هفتاد سال قبل قانون را علیه ‏همجنسگرایان وضع کردند. در آن زمان هنوز انقلاب هم نشده بود.‏

سی بی سی: شما همه قوانین را پس از انقلاب عوض کردید، چطور این یکی را عوض ‏نکردید؟
الف نون: این جور مسائل در ایران اتفاق می افتد، باید به ایران بیایید و ایران را ببینید.‏

سی بی سی: نیروی انتظامی در دوره شما به خانه افرادی که ماهواره دارند حمله کردند، آیا ‏این محدود شدن آزادی نیست؟
الف نون: مردم ما آزادی دارند که هر کانال ماهواره ای را می خواهند ببینند، ولی ما نمی ‏توانیم جلوی آزادی نیروی انتظامی را هم بگیریم، چون ما به 360 درجه آزادی معتقد هستیم، ‏در حقیقت این یک توافق است، نیروهای انتظامی ممکن است با رضایت مردم به خانه های ‏آنها حمله کنند، آیا ما می توانیم در کار خصوصی مردم دخالت کنیم؟ طبعا نمی توانیم...‏

سی بی سی: گفته می شود که در ایران مردم موسیقی غربی گوش می کنند، آیا این موضوع ‏شما را خشمگین نمی کند؟
الف نون: نه، مردم ما آزاد هستند هر چه می خواهند گوش کنند و بهترین آن را انتخاب کنند. ‏این عین آزادی است. من هم موسیقی غربی گوش می کنم، تلویزیون های غربی را هم می ‏بینم، این موضوعی شخصی است.‏

سی بی سی: گفتید موسیقی غربی گوش می کنید، نظرتان درباره بیتلز و لد زپلین چیست؟
الف نون: ما گوش می کنیم و انتخاب می کنیم، چون فکر می کنیم که اراده ملت ها مهم تر از ‏تصمیم دولت هاست و ما می خواهیم همه این آزادی را داشته باشند. ما می خواهیم مردم مان ‏از انرژی هسته ای صلح آمیز استفاده کنند، ما با فقر مخالفیم...‏

سی بی سی: ولی نظرتان را درباره بیتلز و لد زپلین نگفتید....‏
الف نون: مطمئنم که شما هرگز جرات پرسیدن چنین سووالی را از جرج بوش ندارید، چون او ‏هرگز به شما اجازه این سووال را نمی دهد، ولی هرکسی خواست از من هر سووالی را می ‏پرسد....‏

سی بی سی: در دوران شما فقر افزایش یافته است، در حالی که شما وعده داده بودید که وقتی ‏سرکار آمدید فقر را کاهش خواهید داد...‏
الف نون: ما در ایران مثل آمریکا فقیر نداریم، من خودم در فیلمهایی که از تلویزیون ایران ‏نشان داده می شود بارها دیده ام که مردم همین نیویورک شبها در خیابان می خوابند، در حالی ‏که در ایران ما فقیر به این صورت نداریم. کسانی که درآمدشان خیلی زیاد نباشد زیر پوشش ‏نهادهای مختلفی هستند و هرگز در ایران کسی فقیر نیست. شاید جمعا سه چهار فقیر داشته ‏باشیم که تا وقتی به ایران برگردم آنها هم حتما پولدار شده اند.‏

سی بی سی: شما پس از اولین سفر به نیویورک گفته بودید که در یک هاله نور قرار داشتید، ‏آیا واقعا چنین احساسی داشتید؟
الف نون: من هرگز چنین چیزی را نگفتم، در حقیقت برخی از مخالفان من چنین شایعه ای را ‏درست کرده بودند. ‏

سی بی سی: ولی ما فیلم دیدار شما را با یکی از روحانیون به نام آقای جوادی آملی در دست ‏داریم که در آن شما گفته اید که در هاله نور بودید، می خواهید این فیلم را پخش کنیم؟
الف نون: ما در ایران روحانی ای به نام جوادی آملی نداریم، ممکن است هفتاد سال پیش چنین ‏کسی بوده باشد، ولی چطور ممکن است من به ملاقات کسی رفته باشم که وجود خارجی ‏ندارد، شما چنین دروغی را باور می کنید؟

سی بی سی: ما فیلم را پخش می کنیم، و شما بعدا نظرتان را بگوئید.....‏
‏( فیلم پخش می شود و احمدی نژاد و همه مردم فیلم را می بیند.)‏
الف نون: این فیلم یکی از تولیدات صهیونیست هاست، چطور متوجه نشدید، کسی که آن حرف ‏ها را زد من نبودم، من این فیلم را دیده ام، و همه در ایران می دانند که آن آدم من نیستم.‏

خبرنگار سی بی سی از هوش می رود، یک خبرنگار دیگر به جای او می آورند.‏
الف نون: روبرو شدن با واقعیت همیشه خطرناک است، دیدید که دوست خبرنگارتان از هوش ‏رفت؟ در ایران خبرنگاران هیچ وقت از هوش نمی روند.‏

خبر نگار جدید: شما طرفدار حذف اسرائیل از روی نقشه جهان هستید، آیا چنین اعتقادی ‏خطرناک نیست؟
الف نون: شما باید به حقیقت فکر کنید، مثل من. نه مثل صهیونیست ها. ما در ایران وقتی می ‏گوئیم که می خواهیم یک کشور را از روی نقشه حذف کنیم، این یک اصطلاح است، معنی آن ‏هم برگزاری رفراندوم است. چرا شما با برگزاری رفراندوم در فلسطین مخالفید؟ آیا جز این ‏است که صهیونیست ها نمی خواهند؟ ما می خواهیم مردم حق انتخاب داشته باشند. مثلا ‏دانشگاهیان و روشنفکران و دانشمندان ایرانی مرا انتخاب کردند، آیا شما با آزادی انتخابات و ‏رفراندوم مخالفید؟ ‏

خبرنگار جدید: ولی شما گفتید می خواهید اسرائیل را از روی نقشه حذف کنید....‏
الف نون: بله، ولی معنی آن این نیست که ما کاری جز رفراندوم می خواهیم، این چیزی است ‏که مردم فلسطین می خواهند...‏

خبرنگار جدید: گروهی از مخالفان شما طرفدار رفراندوم برای جمهوری اسلامی هستند، ولی ‏شما آنها را دستگیر می کنید، چرا به آنها اجازه برگزاری رفراندوم نمی دهید؟
الف نون: این حرف صهیونیست هاست، اتفاقا ما شش ماه قبل در ایران رفراندوم برگزار ‏کردیم و 98 درصد مردم به جمهوری اسلامی بار دیگر رای دادند، چرا تلویزیون های شما ‏این خبر را پخش نمی کنند؟ چون اجازه ندارید، چون حقیقت در غرب مرده است.‏

خبرنگار جدید: ولی تا آنجا که می دانیم در ایران در ده سال گذشته رفراندومی برگزار نشده ‏است. آیا واقعا رفراندومی در ایران برگزار کردید؟
الف نون: بله، چون مردم می خواستند. ولی شما خبر آن را سانسور کردید، چون صهیونیست ‏ها کنترل رسانه های غرب را بعهده دارند. هیچ کشور اروپایی هم خبر آن را پخش نکرد. ‏حتی کشورهای اسلامی هم خبر آن را پخش نکردند، آیا این به معنای مظلومیت ما نیست؟ ‏

خبرنگار جدید: ولی رسانه های خودتان هم خبر این رفراندوم را پخش نکردند، وگرنه ما ‏متوجه می شدیم.‏
الف نون: شاید اگر به ایران بیایید متوجه موضوع بشوید، من از شما و خانواده دعوت می کنم ‏حتما برای دیدار از ایران بیایید، ایران کشور بزرگی است، ما پسته، فرش، قاب خاتم، تاریخ، ‏مساجد مختلف و غذاهای خوشمزه ایرانی داریم که می توانید بخورید....‏

خبرنگار جدید: ولی توضیح ندادید که خبر رفراندوم را چرا از رسانه های خودتان پخش ‏نکردید؟
الف نون: موضوع دقیقا همین است. آزادی در ایران 360 درجه است، حتی برای رادیو و ‏تلویزیون خودمان. آنها این آزادی را دارند که خبر رفراندوم را پخش کنند یا نکنند، آنها تصمیم ‏گرفتند این خبر را پخش نکنند، ما هم نخواستیم به آنها زور بگوئیم، چون ما مثل آمریکا برای ‏رسانه های مان تعیین تکلیف نمی کنیم.‏

خبرنگار جدید: آخرین سووال من درباره انتخابات آزاد است. آیا حذف داوطلبان مخالف از ‏شرکت در انتخابات به معنی آزاد نبودن انتخابات نیست؟ شورای نگهبان قانون اساسی جلوی ‏شرکت مخالفان را در رقابت های انتخاباتی می گیرد....‏
الف نون: اینطور نیست. انتخابات در ایران آزادترین انتخابات در جهان است. هر کسی ‏بخواهد می تواند داوطلب انتخابات بشود. من خودم مخالف دولت قبلی بودم، ولی دانشمندان و ‏دانشگاهیان مرا که هیچ پشتوانه حزبی نداشتم به عنوان رئیس جمهور انتخاب کردند. آیا این ‏یک انتخابات آزاد نیست. ‏

خبرنگار جدید: اعضای نهضت آزادی ایران داوطلب انتخابات بودند ولی صلاحیت شان رد ‏شد. در این مورد چه می گوئید؟
الف نون: ما در ایران چیزی به اسم نهضت آزادی نداریم، اگر منظورتان دقیقا حزب اعتماد ‏ملی است، باید بگویم که نامزد حزب اعتماد ملی یا بقول شما نهضت آزادی آقای کروبی بود ‏که در انتخابات شرکت کرد و از من شکست خورد. واقعیت این است.‏

خبرنگار جدید: یکی از مخالفان حکومت به نام اکبر گنجی در اعتراض به سفر شما به ‏نیویورک در یک اجتماع حضور پیدا کرد، او شش سال در ایران زندانی بود، آیا نمی خواهید ‏به اعتراضات ایرانیانی مثل گنجی گوش کنید؟
الف نون: شما فکر می کنید من به چه دلیل به نیویورک آمدم؟ من که قبلا در اجلاس مجمع ‏عمومی شرکت کرده بودم. واقعیت این است و این چیزی است که صهیونیست ها از شما پنهان ‏می کنند، که 98 درصد ایرانیان طرفدار دولت ما هستند. من در حقیقت به نیویورک آمدم که ‏ببینم کسانی مثل همین هموطن ایرانی که در نیویورک است در مورد دولت چه می گویند. من ‏آمده ام با او حرف بزنم و با هم برگردیم تهران. البته من مطمئنم که شما اجازه نخواهید داد که ‏من با این هموطنم ملاقات کنم، چون اجازه ندارید. ‏

خبرنگار جدید: من دیگر سووالی ندارم.‏
الف نون: اگر کسی دیگر هست که بخواهد سووال کند، من می توانم سفرم را به تاخیر بیندازم، ‏اصلا هم خسته نیستم و از شما هم دعوت می کنم به ایران سفر کنید و واقعیت ها را ببینید.‏

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:56  توسط سید بابک طبری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درود به دوستان ، با توجه به اینکه عموما سایتها و وبلاگهایی که طنزهای آقای سید ابراهیم نبوی را قرار داده اند فیلتر شده اند قصد دارم در این وبلاگ طنزهای آقای نبوی را منعکس کنم

نوشته های پیشین
مهر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM